بگرد نگاه کن پارت86 بعد از این که ماهان از خرید آمد دیگر از آشپزخانه بیرون نیامد. هر دفعه که سفارش را به آنجا می‌بردم تا به خانم تفرشی یا الماسی بدهم می‌دیدم که سرش داخل دفترچه‌اش است و کمبود اقلام را یادداشت می‌کند و گاهی هم از خانم الماسی از مقدار ملزومات مانده می‌پرسد. با خودم فکر کردم وقتی این همه کار داشت چرا از صبح جای خانم نقره کار می‌کرد. سعید صدایم کرد و گفت: –خانم حصیری امروز که اینجا خلوته، خودتون میتونید میزهارو جمع کنید من زودتر برم؟ مادرم زنگ زده باید برم خونه کمکش. پدرم کرونا گرفته تنهایی از پسش برنمیاد. برای دکتر بردن به کمک نیاز داره. –بله من انجام میدم شما بفرمایید. انشاالله پدرتون هر چه زودتر حالشون خوب بشه. از شانس من دقیقا بعد از رفتن سعید کافی شاپ کمی شلوغ شد. دو گروه سه چهار نفره آمدند که هیچ کدام ماسک نداشتند و در دو میز چهار نفره نشستند. آقای غلامی چند جعبه ماسک خریده بود و گفته بود اگر کسی ماسک نداشت از ماسکها بدهیم تا استفاده کند. روی هر میز یک جعبه ماسک گذاشتم و گفتم: –ببخشید،میشه خواهش کنم ماسک بزنید. ولی هیچ کدامشان ماسک نزدند. سوالی نگاهشان کردم. همه‌شان آقا بودند. بعضی‌ها جوان و نوجوان، دو نفر هم مسن‌تر. یکی از پسرها گفت: –ما اعتقادی به ماسک نداریم. آن یکی گفت: –مسخره بازیه. آن که از همه مسن‌تر بود گفت: –خانم اینا که اصلا ویروس رو نگه نمیدارن. آن که به نظر میرسید از همه کوچکتر است گفت: –ما که الان می‌خواهیم غذا بخوریم ماسک می‌خواهیم چیکار؟ حرفهایشان که تمام شد. گفتم: –بله درست می‌فرمایید، اگر ماسک صد در صد جلوی ویروس رو میگرفت توی دنیا این همه آدم به خاطر این بیماری از بین نمیرفتن. ولی به نظر من ماسک یه کار رو خوب انجام میده اونم این که وقتی ماسک داریم طرف مقابلمون بدون استرس و با آرامش باهامون حرف میزنه. یعنی یه جورایی این مهربونی ما رو نسبت به آدمهای دیگه نشون میده. این که اضطراب اونها برای ما مهم هستش و ما نمی‌خواهیم نقشی توی بیشتر شدن استرسشون داشته باشیم. همان پسر نوجوان گفت: –خب استرس نداشته باشن مگه تقصیر ماست. به طرفش برگشتم. –خب وقتی عزیزترین کس آدم جلوی چشمش مریض بشه یا بمیره، دیگه این مریضی براش یه غول بزرگ میشه و حتی از اسمش هم میترسه. همه سکوت کردند. گفتم: –من الان میام سفارشتون رو میگیرم. وقتی خواستم از روی پیشخوان دفترچه‌ و روان نویس را بردارم. آقا ماهان را دیدم که با لبخند نگاهم می‌کند. دفترچه را برداشتم. –من واسه مشتریها سخنرانی میکنم که ماسک بزنن اونوقت شما بدون ماسک اینجا جلوی چشمشون ایستادید. نوچ نوچی کردم و ادامه دادم: –بدآموزی دارید. لبخندش جمع نمیشد. ماسکش را از جیبش درآورد. –رفته بودم دست و صورتم رو بشورم درش آوردم. ماسکش را روی صورتش تنظیم کرد. –شما حالا حالاها حرف نمیزنید، وقتی هم حرف میزنید آدم دهن باز میمونه. نگاهم را پایین انداختم. –ببخشید من باید برم. وقتی برگشتم دیدم به جز آن پسر نوجوان بقیه ماسک زده‌اند. لیلافتحی‌پور .•°``°•.¸.•°``°•                   @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´