🌸🌸🌸🌸🌸🌸 برگرد نگاه کن پارت424 هلما دوربین را داخل کیفش سُر داد و مثل بچه ای که کار خطایی کرده باشد نگاهش را زیر انداخت و با لکنت سلام کرد. —س...س ...لام. جوابش را ندادم و فقط سوالم را تکرار کردم. با من و من گفت: —هیچی، داشتم اطراف رو نگاه می کردم. با خشم نگاهش کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم چون مدام لعیا را نگاه می کرد نخواستم آبرویش پیش او برود. بی حرف برگشتم، ولی صدایش را شنیدم که به لعیا آرام گفت: —تو بهش گفتی من این جام؟ راه رفته را برگشتم و رو به لعیا گفتم: —پس تو خبر داشتی؟ واسه همین نمی خواستی بیام این جا! لعیا دستپاچه شد. —باور کن تلما! من نمی دونستم اون الان این جاست، فقط از ساره شنیده بودم که هلما گاهی میاد این جا. نگاهم را به هلما دادم. اشکش روان شده بود. جلو آمد دستم را گرفت. دستش آن قدر سرد بود که یک آن دستم را عقب کشیدم. —بهت قول می دم دیگه نیام این جا، تو فقط از دستم ناراحت نشو. خطوط ابروهایم در هم رفت: —پس ساره در جریانه؟ پوزخندی زدم. —درد من می دونی چیه؟ این که سنگ هرکسی رو که به سینه می زنم، سرم به همون سنگ می خوره. التماس آمیز نگاهم کرد. —به خدا ساره گناهی نداره، اون فقط یه بار که داشتیم حرف می زدیم گفت هلما همچین کاری کرده، منم... حرفش را خورد و موضوع ساره را پیش کشید. —ساره خیلی بهم گفته، بارها باهم دعوامون شده ولی من... من...، همه ش تقصیر منه. بعد به هق هق افتاد. —من رو ببخش! تو رو خدا من رو ببخش! به خدا دست خودم نیست، فقط مرگ می تونه راحتم کنه. حاضرم از غصه و دلتنگی دق کنم ولی تو رو دلخور نکنم. لعیا جلو آمد و گفت: —مردم دارن نگاه می کنن، بریم یه جای دیگه حرف بزنیم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. تنها کاری که آن لحظه به ذهنم رسید رفتن بود. سرم را پایین انداختم و با قدم های بلند از آن جا دور شدم. لعیا خودش را به من رساند. —تلما، الان تو از منم دلخوری؟ سرعتم را کم کردم و نفسم را بیرون دادم. —نه، فقط عصبانیم. نمی دونم از کی؟ از چی؟ فقط... —فقط می ترسی که یه وقت حواس شوهرت نره پیش هلما درسته؟ ایستادم. نگاهم را به لعیا و بعد به هلما که هنوز همان جا ایستاده بود دادم. —نباید بترسم؟ به راهم ادامه دادم و دنباله ی حرفم را گرفتم. —می ترسم چون خودم یه روز همون جا دقیقا همون کار رو انجام دادم. حتی موقعی که شک کردم نکنه علی زن داشته باشه با خودم گفتم از زندگیش می رم کنار ولی هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم. یه دوربین گیر آوردم و از دلم قول گرفتم فقط از دور نگاش کنم ولی مزاحم زندگیش نباشم. —اتفاقا هلما هم می خواد همین کار رو کنه. بغضم را قورت دادم. —خودش گفت؟ —به من نه. به ساره گفته. گفته من لایق علی نبودم، تلما بوده؛ برای همین نمی خوام مزاحم زندگی شون بشم. گفته من تلما رو دوست دارم و می خوام باهاش رفیق باقی بمونم. انگار وقتی می بینمش... صدای زنگ گوشی ام باعث شد حرفش را نصفه رها کند. لیلافتحی‌پور .•°``°•.¸.•°``°•                               @mojaradan            •.¸        ¸.•       °•.¸¸.•°`       ¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)      (¸.·´    (¸·´   .·´