🟢💐ـ﷽ـ💐🟢 ۵ چهل روایت از دلدادگی به (عجلﷲفرجه) مبارز ۲ این خاطره را خود شهید اندرزگو برای آزاده ی گرامی حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی نقل کرده اند: یک بار زمانی که مشهد بودیم مجبور شدیم به صورت قاچاقی از طریق مشهد به افغانستان برویم. بین راه، رودخانه وسیع و عمیقی وجود داشت که ما خبر نداشتیم. آب موج میزد. من دیدم با زن و بچه نمیتوانم عبور کنم. راه برگشت هم نبود؛ چون همه جا در ایران به دنبال من بودند. نمیدانستم چه کنم. همان جا نشستم متوسل به آقا امام زمان (عجلﷲفرجه) شدم. نمیدانستم چه بگویم از همه جا ناامید شده و گفتم: «آقا! این زن و بچه توی این بیابان غربت امشب نمانند! آقا جان، اگر من مقصرم اینها تقصیری ندارند و ...» لحظاتی از توسل من نگذشته بود همان وقت اسب سواری رسید! از ما سؤال کرد اینجا چه میکنید؟! گفتم میخواهیم از آب عبور کنیم. آقایی که سوار بر اسب بود بچه را بلند کرد و در سینه خودش گرفت. من را هم پشت سر خود سوار کرد. خانم من هم پشت سر من سوار شد. ایشان اسب را به سمت آب حرکت دادند. وارد آب شد. در حالی که من دیدم اسب شنا میکرد راه نمیرفت! وقتی رسیدیم آن طرف ما را گذاشتند زمین و تشریف بردند. نمیدانی چه حالی داشتم. من سجده ی شکر به جا آوردم و در همان حال گفتم بهتر است از او بیشتر تشکر کنم. از سجده برخواستم. دیدم اسب سوار نیست و رفته. تعجب کردم. یعنی این قدر سریع برگشت؟! در همین حال به خودم گفتم لباسهایمان را دربیاوریم تا خشک شود. نگاه کردم دیدم به لباسهایمان یک قطره آب هم نپاشیده! به کفش و لباس و چادر همسرم نگاه کردم دیدم خشک است! نمیدانستم چه کنم دو مرتبه سجده ی شکر به جا آوردم. حالت خاصی به من دست داده بود که ... وقتی هم که به روستای مجاور در افغانستان رفتیم کسی ما راتحویل نگرفت. تنها یک خانواده بودند که ما را برای یک شب قبول کردند. نیمه شب پیرزن صاحبخانه گفت: «تنها دارایی ما یک گاو بود که آن هم شیرش خشک شده، نمیدانیم از کجا خرجی زندگی را تأمین کنیم؟» آن شب در نمازم برای آنها دعا کردم خُب، فقط آنها بودند که زن و بچهٔ من را پناه داده بودند. این زن شاهد بود که من برایش دعا کردم. صبح وقتی به سراغ گاو میرود با تعجب میبیند که شیر فراوانی دارد! از آن روز ورق برگشت. همه ی اهل روستا به ما عنایت داشتند و ما را تحویل میگرفتند. ما مدتی آنجا ماندیم. *** فرزند آقای اندرزگو میگفت سال ۱۳۵۷ پدرم با مرحوم آیت الله کشمیری، از شاگردان آیت الله قاضی، تماس گرفت. این عالم به پدرم گفته بود که کارهایتان را بکنید، شما به زودی به دیدار جد شریفتان نائل میشوید. پدرم از بیشتر دوستان و خانواده خداحافظی کرد و حلالیت طلبید. ماه رمضان سال ۱۳۵۷ و در حالی که اندک زمانی تا پیروزی انقلاب مانده بود، در حلقه ی محاصره ی صدها مأمور امنیتی رژیم فاسد پهلوی گرفتار شد. این سید بزرگوار در لحظات قبل از افطار به دیدار امام زمانش شتافت. یادش گرامی. 💌 ادامه دارد ... 🌏 ندای مُنْتَظَر @montazar_59