این جمعه هم، نشد که بشود! یعنی؛ نگذاشتیم که بشود! اصلاً نمیدانم چرا نمیشود که نمیشود! نکند بهخاطر من نمیشود؟ چهشد که دعا مستجاب نمیشود؟
نکند جایی،گناهی، دعا را محبوس کردهاست؟
چرا نمیرسد آن جمعه و آن منجی موعود؟
کجاست آنکه دم غروب دمکردهٔ پاییز، با یک بغل نرگس بیاید و کوچهها پر از عطر باران شود؟!
اینجا کسی هست، که دم این پنجرهٔ خیس، خسته است از گذر هفتههای انتظار... و از پس پردهٔ لرزان اشک، فریاد میزند:
الهی! اَللّهم اَغفِر لیَالذُنوبَالِّتی تَحبِسُالدُعا.