🦋🕸🕷🦋🕸🕷🦋🕸🕷
#پروانهای_در_دام_عنکبوت
#قسمت_۱۶۳
چشمانم را که باز کردم خودم را روی تخت همان بیمارستان کذایی دیدم با سرمی که به دستم وصل بود.
تخت های اطرافم ,همان کودکان نگون بخت بودند که قرار بود اسراییل با قطعه قطعه کردنشان ,تجارت کند وکار خودش را سکه نمایند.
از آن پرستاران آدم خوار و انور خون آشام خبری نبود و بچه ها بانگاهی معصوم به من چشم دوخته بودند,که دخترکی زیبا با موهای بلند وچشمانی عسلی ,از تختش پایین آمد وکنار تخت من ایستاد وبا دستان کوچکش ,دست سردم را گرفت, لبخندی زد وبا لهجه ی شیرین عربی که به نظر می رسید از عربهای یمن باشد گفت:خاله حالت خوبه؟ چقد تو خوشگلی درست مثل مامان من ...
حرفش به اینجا که رسید بغض گلویش را قورت داد و ادامه داد:حیف که تو بمباران کشته شد ,خاله آب میخوای برات بیارم؟
تو حال خودم نبودم, کل صورتم مملو از اشک شده بود, یعنی این کودکان به چه گناهی بی خانمان شدند؟؟ به چه گناهی خانواده شان از هم پاشیده؟ به چه گناهی باید قربانی , قوم دیو سیرت و شیطان پرست یهود بشوند؟
آخر خدااااا ظلم تاکی؟ ظلم تا چه حد؟؟خداااا چه باید بشود که نشده ؟؟ چه باید بکنند تا کاسه ی صبرت لبریز شود و اینجا را کن فیکون کنی؟؟؟
به خودم که آمدم ,دستان دخترک هنوز در دستم بود, دستش را به لبم نزدیک کردم وگفتم: نه نمیخوام عزیزم ,خودت چقد خوشگلی مثل فرشته ها میمونی, اسمت چیه عزیزدلم؟؟
دخترک خنده ی ملیحی کرد که دلم را لرزاند و گفت:اسمم زهراست, خاله....
روی تخت نشستم و چسپاندمش به خودم موهای لطیفش را ناز و نوازش کردم وبا خودم زمزمه کردم:قربان نامت شوم که تو هم از شیعیان مظلوم زهرایی..... به مادرم زهرا س قسم به نام همان بانویی که مادر تمام شیعیان جهان است, سوگند میخورم که تا توان دارم نگذارم مویی از سر هیچ کدامتان کم شود.
درهمین حین اسحاق انور با آن خیک گنده اش داخل شد, لباس های عمل را از تنش در آورده بود و لباس های خودش را پوشیده بود.
نزدیک من شد, قلبم به تلاطم بود نمیدانستم این حالت مال تنفر شدیدم از انور و تمام یهودیان است یا از ترس و اضطراب....نه من نمی ترسم ,من هرگز, ازاین دیوسیرتان آدم نما نمی ترسم, من از اینان متنفرم.
زهرا کوچولو به محض دیدن انور به سمت تختش رفت ,انور رو به من کرد وگفت:....
ادامه دارد....
╭┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╮
@namaz_emam_zaman
╰┄┅═✼🍃🌸🍃✼═┅┄╯