حبیب بن مظاهراسدی نزد بابا آمد. عرض کرد: ای فرزند رسول¬الله همانطور که می¬دانید در این نزدیکی قبیله¬ی ما، بنی¬اسد زندگی می¬کند. به من اجازه ¬بفرمایید نزد آنان رفته و آنها را برای یاری شما فراخوانم؟ امید است خداوند به آنان توفیق یاری حق را بدهد.
امام به حبیب اجازه دادند که مأموریت را انجام بدهد. و حبیب به صورت ناشناس و با رعایت مسائل امنیتی در تاریکی شب نزد قبیله خود رفت. و آنان حبیب را به عنوان حافظ قرآن، مربی قرآن، صحابه پیامبر و امام علی می¬شناختند. او فردی وثوق و مورد اعتماد قبیله بنی اسد بود. آنها که آوازه جنگ عبیداله بن زیاد با امام حسین را می دانستند، به حبیب گفتند: چکار داری؟ گفت: بهترین ارمغان را از حسین بن علی برای شما آورده¬ام!! آمده¬ام شما را به یاری فرزند رسول خدا فراخوانم!! که او فرمانده جمعی از مؤمنان است و یک نفر از آنها از هزار نفر بهتر است. و آنها او را رها نکنند. ولی دشمن او را محاصره کرده است و شما را دعوتتان می¬کنم که به یاری او بپیوندید تا به سعادت دنیا و آخرت برسید. به خدا قسم هر کسی از شما در رکاب فرزند دختر پیامبر در راه خدا کشته شود در عالی¬ترین درجات قُرب خداوندی همنشین حضرت پیامبرخواهد بود. – ادامه دارد...
دختر خورشید، علی فلاحزاده ابرقویی، قم: نشر هدی1403 ص36-40
نشرهدی ناشر کتابهای مذهبی، روانشناسی، تاریخی و دفاع مقدس.
https://eitaa.com/nashr_hoda
https://eitaa.com/joinchat/146669580C6caf33221b