برشی از کتاب از چیزی نمیترسیدم
زندگینامهی خودنوشت شهید #قاسم_سلیمانی
قسمت پنجم:
عدس پلوی مادرم حرف نداشت سالی چند بار بیشتر برنج نمیخوردیم. شانس ما وقتی بود که مهمان داشتیم سید محمد آمده بود، سید روضه می خواند. سالی سه تا چهار ماه خانه ما میماند بهترین غذا مال او بود، پدر و مادرم خیلی به او
احترام می کردند. با آمدن سید ماها سیر می شدیم. با پدرم رفیق صمیمی بود بعد از این که خرش را آب برد، دیگر کمتر خانه ما می آمد. آن روز خیلی توجه نداشتم. بعداً فهمیدم در عشیره بزرگ ما، هیچ کس مثل مادر و پدرم مهمان نواز نیستند. همیشه در خانه ما مهمان بود؛ در حالی که من و چهار خواهر و برادر دیگرم که دو تای
آنها از من بزرگتر بودند همیشه چشممان به جوال آرد بود. مادرم خیلی دقت می کرد. بعضی وقتها داخل آرد گندمها آرد جو و کَرو.۱ هم قاطی می کرد. بعضی وقتها هم که مهمان نداشتیم در هفته یکی دو وعده نانِ اَرزَن میپخت آن روزها نان جو و اَرزَن نان فقرا بود. امروز بالعکس است. اگر پیدا شود شاید نان اَرزَن و جو از نان گندم هم گرانتر باشد.
به هر صورت به دلیل اعتقادی جدّی که در خانه مان وجود داشت که مهمان حبیب خداست، هرگز یادم نمیآید که اخمی یا بی توجهی شده باشد. عمده مهمانها غریبه بودند که در راه به سمت روستاهای دیگر ظهر به محل ایل ما میرسیدند و درخواست چای داشتند چای با هِل و قَلَمفُر.۲. مادرم که به ما اصلاً نمیداد، معرکه بود! بعد هم اگر نزدیک ظهر بود، ناهار یا شام می خوردند بعضاً نان و ماست یا نان و گوره ماست.۳ یا تخم مرغ یا آب گرمو.۴ اگر مهمان خیلی مهم بود برای او خروس می گشتند و پلو بار می گذاشتند.
بچه بودم مادر بزرگم در خانۀ ما فوت کرد. زن بسیار متدین زیبا و بالابلندی بود. صدای ضجّه مادر و خاله صغرایم را که در همان نزدیک ما خانه شان بود، می شنیدم. دایی ام که معلم قرآن بود، در روستای باغشاه زندگی میکرد که به اندازه یک قیه.۵ با ما فاصله داشت.
تازه مادر بزرگم از دنیا رفته بود خانه ما یک اتاق بی دروپنجره بود که به دلیل طولانی و بدون پنجره بودن اتاق تاریک بود. سقف آن با چوب و شِنگ.۶ پوشیده شده بود و بدنه هم خشت خام بود. از داخل اتاقی که آشپزخانه انبار، جای خواب و زندگی ما بود یک در به اتاق دیگری باز میشد که کاهدان ما بود. در فصل تابستان گاه و بیدهها.۷ را جمع می کردند تا در زمستان که علوفه نبود یا به دلیل برف گوسفندها نمی توانستند بیرون بروند به آنها بدهند.
۱. کرمانیها آردی دارند از دانهای سیاه رنگ به نام «کَرو» ظاهر این دانه سیاه و سفت است؛ اما آسیاب که می شود داخلش سفید است و بویی شبیه نخود دارد. آرد کرو را برای پختن آش اوماج یا اوماچو هم به کار می برند
۲. قَلَم فُر يا قَرَنْفُل همان میخک است
۳. مخلوط شیر و ماست میشود غذایی ساده و سالم به نام گوره ماست
۴. آب گرمو همان اشکنه کرمانی است، با گوشت قورمه و سیب زمینی و پیاز و زرد چوبه و ترخون و...
۵. قية یعنی صدای بلند میگوید اگر از قنات ملک بلند صدا میزدیم در باغشاه میشنیدند
۶.شنگ نوعی گیاه است. شاید هم درخت زبان گنجشک مدنظر بوده
۷. بیده یعنی یونجهها یا علفهای خشک به هم پیچیده
لشکر سایبری امر به معروف و نهی از منکر