📙ماجرای فیل دست 🔷قسمت اول- بخش 3 -پس این موضوع برای خودت هم سؤال بوده و نپرسیدی - هی... بگی نگی... -بابک جان وقتی چیزی رو نمیدونی سؤال کن وقتی علت انجام کاری رو بدونی اعتقادت قویتر میشه بعدش هر کسی از راه رسید نمیتونه با دو تا ایراد و سؤال بی خود دلتُ بلرزونه و اعتقادِتُ سُست کنه - خیلی خب حالا از منبر تشریف بیارید ،پایین توضیح بدید ببینم جوابش چیه الآن نه خیلی کار دارم؛ باشه شب صحبت میکنیم... - چی کار داری؟! امروز با وانت ،کارخونه رفتم به چند تا نمایندگی سر زدم... نمیدونم چی شد که به دفعه پت پت کرد و خاموش شد - عجب! کجا؟ همین نزدیک خوابگاه خراب شد سَرِ !خیابون گذاشتمش اومدم استراحتی بکنم و بعدم برم دنبال تعمیرکار - تعمیرکار برای چی امیرجون؟ میدونی اگه بیاد چقدر پول ازت میگیره؟ - خُب چاره چیه؟ چارش روبروته آقای مهندس تو مگه تعمیر ماشین بلدی؟! - زکی! آقا رو ما رو خیلی دست کم گرفتی امیر خان ما یه زمانی شاگرد مکانیک بودیم طولی نکشید که امیر و بابک به وانت رسیدند... بابک کیف آچاری را که از نگهبان خوابگاه گرفته بود کنار خیابان گذاشت و نگاهی به سر تا پای وانت کرد ╔ ✾ ✾ ✾ ════╗ @nogolane_faatemi ╚════ ✾ ✾ ✾ ╝ نوگلان فاطمی