☘ آخرین بار تو هم دیگر را دیدیم. رفته بودیم .نشسته بود تکیه داده بود به دیوار. √ گفتم: " چی شده حاجی ؟ گرفته ای ؟ " ❣ گفت: " دلم مونده پیش بچه ها."🥀 ‌√ گفتم: " بچه های لشکر ؟ " نشنید. ❣‌ گفت: " ببین ! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگی خیلی برام سخت شده. خیلی از بچه هایی که من فرمانده شون بودم رفتن؛ ، ، . یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها می شن، من بمونم." 🥀 💔 بغضش ترکید.سرش را گذاشت روی زانوهاش. 🥀 هیچ وقت این طوری حرف نمی زد. 📜خاطره ای از م ─┅═☁️☀️☁️═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═☁️☀️☁️═┅─