فصل ۲۱ «بازم بدم کاکا؟ چه مي خواهي، بگو من برايت بیاورم کاکا...» «گــوش بده بهنام! من چیزي نمي خواهم. فقط برو يك جاي امن بمان. دنبا ما نیا.» «کاکا، تــو را به خدا بگذار پیش تان بمانم. من دوســت دارم کنار تو باشــم. صالح فرياد زد: «حرف گوش کن، اگر داريوش بفهمد اينجا آمده اي، اين بار به زور هم شــده مي فرستدت اهواز، مي فهمي؟» يكي بلند گفت: «صالي، فكري براي تك تیراندازهاي عراقي بكن. اگر جايشان را پیدا نكنیم، همه قتل عام مي شويم.» بهنام گفت: «من مي روم شناسايي!»صالح به بهنام براق شد. «تا اينجا هم آمدي، زيادي است؛ برگرد مسجد. همین که گفتم.» صالح برگشت به يكي حرفي بزند که بهنام، فرز از سنگر بیرون پريد و دويد طرف عراقي ها. هرچه صالح موسوي و ديگران صدايش زدند، اثري نكرد. 🌹داستان شهید بهنام محمدی🌹 @parastohae_ashegh313