خواســتگارها پاشــنۀ در را ول نمی کردنــد، بیشترشــان پولــدار و آدم هــای اسم ورســم دار بودنــد. از گاراژدار و راننــده کامیــون تــا کارمند و بازاری. ســرآمد آن هــا کــه خیلــی ســمج بــود پســر یک خان معــروف بود کــه گاراژ، ملک، باغ، مغــازه و حیــاط بــزرگ را یک جــا بــا هــم داشــت ما رفت وآمــد دوری با آن ها در ایــام عیــد داشــتیم. و آرزو می کردیــم کــه عیــد برســد و برویم حیاط زیبایشــان را تماشــا کنیــم. بــه جــای ســگ، گــرگ جلــوی درب بزرگ حیاط بســته بودند و بــه اصطــلاح پولشــان از پــارو بــالا می رفت. پدرم به ایــن وصلت راضی بود. امّا مادرم می گفت: «این پول و پله، پروانه رو خوشبخت نمی کنه.» من در اتاق بغلی فال گــوش ایســتاده بــودم و می شــنیدم کــه مــادرم می گفــت: «داماد من حســینه. حسین همه جوره، تیکۀ تن ماست.» و پدرم جواب می داد «حسین پسر خوبیه، خواهرزادمه، بزرگش کردم، هیچ مشکلی نداره، امّا دست وبالش خالیه.» و مامانم صدایش را بلندتر می کرد «دو رکعت نماز حسین به یه دنیا پول می ارزه، من راضی بــه وصلــت بــا غریبه هــا نیســتم. اصلاً جواب خواهــرت رو چطور می خوای بدی؟ می خوای بگی که برای پول، پروانه رو دادم به غریبه ها؟!» پــدر ســکوت می کــرد و مــن از این ســکوت خوشــحال می شــدم. حیــا می کردم کــه نظــرم را بگویــم، فقــط خواســتگا رها را بی محــل می کــردم و مامــان خــودش می فهمیــد کــه نظــر مــن فقط حســین اســت. البته این علاقــه دو طرفه بود. این موضوع را بعدها از زبان حسین شنیدم. 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313