پروانه های وصال
چشم گرد کردم وگفتم :محمد لوس نشو..از صبح بود ... خندید وگفت :حاال ما خواستیم یکم مسخره بازی دریاریم
پروی گفتم :چرا میپرسید ؟؟؟.. سریع گفت :یادتون نیست که با همسرم چقدر دوست بودین ...شما رو خیلی خوب میشناخت ...دیگه داشتم اذیت میشدم ...نمی خواستم خاص عام مشکلم را بدانند ...از طرفی هم هرچه فکر می کردم هیچی به ذهنم نمی رسید سرم از درد در حال ترکیدن بود ...سریع بلند شدم وگفتم :ببخشید ... بچه را دادم بهش ورفتم داخل اشپز خانه از داخل قرص هایم دنبال قرص مورد نظر گشتم ..سریع با کمی اب خوردمش وشقیقه هام رو ماساژدادم ...خواستم برگردم که دیدم تکیه داده به در ونگاهم می کند ..اخم دارد وخیره نگاهم می کند سریع گفتم :چیزی الزم دارید ؟؟... موشکافانه نگاهم کرد وداخل شد ...یک راست امد سر قرص هام که گفتم :اقای محترم دارید .. سریع میان حرفم پرید و گفت :یک لحظه سپیده خانوم ...با دقت قرص ها رو نگاه کرد . ..با خشم پالستیک رو گرفتم وگفتم :برید بیرون اقا ... نگاهش تردید داشت که چیزی را بگوید یانه ؟؟..قدم به قدم نزدیک تر می امد ...ترسیده می رفتم عقب ...بهتر بود هرچه سریع تر بگم ستاره هم بیاد باال تنهایی میترسیدم ..خوردم به دیوار وگفتم :اقا برید کنار ... بچه اش را داد بهم ...سرش را کنار گوشم اورد که من قبض روح شدم کنار گوشم گفت :ممنون میشم بازم مراقب این فینگیل من باشی سپیده جان ... سردردم بیشتر شده بود ...بالفاصحه رفت بیرون ..عصبی گفتم ستاره بیاد ...تا امد بچه را دادم بهش وگفتم :مواظب این اقا باشید که سرک نکشن به جایی تا زمانی که مامان بیاد منم میرم باال سرم درد میکنه .. چشمی گفت ومنم در حالی که سر درد ناکم رو محکم در دست گرفته بودم راهی راه پله هاشدم که به اتاقم بروم که صدایش امد که گفت :سپیده خانوم من میدونم فراموشی دارید همسرم که دوست شماست به من گفته ..نمی خواد خجالت بکشید ... عصبی گفتم :میدونید وسوال میپرسید از چند ماه گذشته ؟؟ خیلی خون سرد گفت:میخواستم بدونم خوب شدین یانه ؟؟خیلی عذر میخوام ... کنترل اعصابم رو از دست دادم اما چند نفس عمیق کشیدم وبغضم رو که از سر ناتوای در شناسایی این ادم بود قورت دادم وگفتم :اصلا چی میخواید ؟؟ ۲۰۵