🖋به نام خداوند مهر آفرین ...
📕داستان
#حضرتدلبر
🔍
#قسمتچهلوهشتم
💖 پس برای جلب محبوب چاره ای
جز جلب نظر امیر نبود.
🔴 در دنیای آن زمان ما طلاق وجود
نداشت و من هم توان جنگیدن
نداشتم ...
خستهتر از آنی بودم که برای بدست
آوردن آنچه که میخواهم بجنگم...
🌸 آرایشم تمام شد رفتم و لباس زیبایی
که در خرید عروسی برایم گرفته بودند
پوشیدم ... کفشهای مجلسی را پا
کردم . جواهراتم را انداختم
یک دل سیر زاااار زدم و با خدا
معامله کردم:
🌺 خدایا فقط بهخاطر تو ...
چونکه میدونم دوست داری خوب
همسرداری کنم...
خدایا دلم چیز دیگهای میخواد اما
تسلیم تو هستم ...
❤️ عشق به امامزمان از من زن دیگری
ساخته بود زنی که هدف داشت ، انگیزه
داشت ، بابا داشت.
هیچوقت حالت چشمهای امیر را
فراموش نمیکنم از در که وارد شد
خشکش زد ، محو من بود با کمی حیا سمتش رفتم دستهایش را گرفتم :
🔵 چی شده چرا ماتت برده؟؟؟
با تعجب گفت : طیبه خودتی ؟؟؟
بعد دستپاچه گفت :امروز چه روزیه؟؟؟
نکنه تولده ؟؟؟ نه بابا چه گیجم من...
#ادامه_دارد
🌿مهم ترین ها را اینجا بخوانید
#پلاکایران👇
🆔
https://eitaa.com/joinchat/3161522520Cbf492e41c0