#قسمت_یازدهم
مترجمشون گفت که اینجا چکار میکنی چطوری تونستی وارد دنیای ما بشی میدونی چه بلایی میتونیم سرت بیاریم بابت این کاری که کردی شیخ خیلی خیلی عصبانی شده و من تونستم آرومش کنم که بخاطر بردن خواهرت به اینجا اومدی ،
بهش گفتم که من تمام این سال ها تلاش کردم تا بتونم خواهرم رو ببینم یا خواهرم رو برگردونم یا منو هم همراهش نگه دارید
مترجم حرف های من رو برای شیخ ترجمه کرد و خیلی خیلی عصبانی شد و با فریاد حرف میزد
مترجم : شیخ میخواد که هم تو و هم خواهرت رو بکشیم و جنازتون رو توی حمام بندازیم برای عبرت دیگر انسان ها که دیگه جرات آمدن به دنیای ما رو نکنند
_نهه نه التماس میکنم بزارید خواهرم رو ببینم اجازه بدید اون برگرده من رو بجای اون اسیر نگه دارید یا بکشید یا هرچیز دیگر قسمتون میدم به هرکسی یا هرچیزی که اعتقاد دارید...
و شروع به گریه کردم
مترجم بعد از دقیقه ای صحبت گفت : شیخ رو مجاب کردم بتونی خواهرت رو ببینی اما برای بعدش نمیدونم که اجازه بده زنده بمونید یا نه..
من هم قبول کردم ...
من رو به خارج از ساختمان بردند چند دقیقه ای منتظر موندم بعدش دیدم دخترکی لاغر و نحیف ، بدون لباس رو دارند به سمتم میارند.. از دیدنش عصبانی شدم و از شدت ناراحتی ضجه زدم
با دیدن من با سرعت به سمتم دوید ، بغلش کردم پیراهنم رو درآوردم و تنش کردم
من نزدیک ۳۰ سال سن داشتم و حنانه تقریبا ۱۲-۱۳ ساله بود
اشکامون مجال صحبت نمیداد
حنانه با صدای بچگانه ای گفت تو ... تو حامدی ؟؟ چطور اومدی اینجا... و دوباره بغلم کرد
موهاشو نوازش کردم و آروم دم گوشش گفتم اومدم که تورو ببرم ... خواهره یکی یدونه ی من جریانش مفصله
مترجم از راه رسید و گفت : وقت وداع ابدی رسیده شیخ دستور داده که هر دو کشته بشید و جنازه ها در حمام آویزان شوند
حنانه فریاد زد نهههه کاری به برادرم نداشته باشید من همینجا میمانم و دوباره گریه کرد
اشک هاش رو پاک کردم از توی بقچه ها دفترچه یادداشتم رو در اوردم چند خطی به آن اضافه کردم از حوادث این مدت و آن را بدست حنانه دادم ....
[با میکسیپ بهترین ها را داشتہ باشید]
••-••-••-••-••-••-••-••
~JOIN↴🌸✨
⎾
@miX_ip ⏌
••-••-••-••-••-••-••-••