رازِدِل 🫂
#قسمت_بیستم ولی قول میدم ترو ببرم پیش خودم تا اول مهر میبرمت پیش خودم 😭 فریماه با گریه گفت چجوری ها
با ترس و صدای که می‌لرزید گفتم خجالت نمی‌کشی بی ناموس بی غیرت رحم نداری ولم کن!! بزار برم دستم رو گرفت و کشیدم که یهو در باز شد بابا جون بود با دیدن ما اونجوری شک شد بعد هم بدون لحظه ی فکر از موهام گرفت و کشید و برد تو حیاط و گفت خجالت نمی‌کشی دختره ی... تو خونه من اومدی... می‌کنی گفتم به خدا اون اومد سراغم من کاری نداشتم گفت تو گروه خوردی فردا قبل از اینکه بیدار شم باید گورتو از این خونه گم کرده باشی بعد هم ولم کرد و رفت با گریه به اتاق رفتم رفتم زیر پتو و اشک ریختم لعنت به بخت بد من 😭😭لعنت می‌فرستادم به بخت و اقبال بدم کاش کارم به فردا نمی‌رسید ای کاش 😕😭 فردا صبح ساعت ۶ اومدم از خونه بیرون بزنم که فریماه بیدار شد با دیدن من با ترس گفت آبجی چی شده کجا !؟ با بغض گفتم خواهری یه کار مهم واسم پیش اومده باید برم تهران اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم بغضم میترکید و گریم می‌گرفت از خونه بیرون زدم و رفتم سمت ترمینال واسه ساعت ۸ اتوبوس داشتن تا ساعت ۸ تو ترمینال موندم و بی صدا اشک ریختم چرا باید این طوری میشد رفتم تهران 😭 به خوابگاه که رفتم کلا دوسه نفر بیشتر نبودن اونا هم بچه های پرورشگاهی بودن الا یکیشون که خانواده اش همه تو تصادف مرده بودن دلم میخواست یکی کنارم باشه باهام هم دردی کنه شاید امیر علی خوب بود بهش پیام دادم و گفتم برگشتم تهران اونم از خدا خواسته گفت میام دنبالت حوصله آرایش کردن و تیپ زدن نداشتم یه مانتو مشکی بلند با یه شلوار قد ۹۰ پوشیدم یه خط چشم و رژ لب زدم که بی روح نباشم خیلی ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══