❤️🔥سرگذشت زندگی من❤️🔥
هر چی زنگ میزدیم جواب نمیداد
مامان دلهره گرفته بود من ارومش میکردم ولی دل خودمم شور میزد ..
نمیدونم از سر صبح چم بود نمیدونستم چه اتفاق شومی منتظرمونه....
+مامان یکم صبر داشته باش حتما رفته
سر کلاس دیگه یادش رفته بهت بگه رسیدم ..الانم گوشیش رو سایلنته نمیتونه جواب بده
_امیدوارم همینجور که تو میگی باشه
+نگران نباش قوربونت برم همینجوریه ..
تو خونه رو الکی بالا و پایین میرفتم ..
از این اتاق به اون اتاق این دختره چرا زنگ نمیزنه ؟؟ساعت انلاینی و همه چیزش رو چک کردم ..این دختره کجا رفته پس..
مامان اروم و قرار نداشت
دوساعت گذشته بود
به بابا زنگ زد و گفت بیاد بریم دنبال مریم ..
بابا ارومش میکرد اما فایده نداشت ..
تا اینکه یه تفر تلفن رو جواب داد..
روبه مامان گفتم :بغرما اینم مریم خانوم ..کجایی دیونه ؟!
صدای یه مردی تو گوشی پیچید ..
_شما صاحب این گوشی رو میشناسید ؟!
لال شده بودم و گفتم :بله
ادامه دارد....☘
.༻༻༻༻༻༻༻༻༻༻