نام تو زندگی من به رفتنش نگاه کردم غم عجیبی در چشماش بود. آهی کشیدم و نگاهی به روزنامه توی دستم کردم و نگاهمو به صفحه حوادثش دوختم. با دیدن خبری که توی روزنامه نوشته بود با ناراحتی نگاهی به بچه ها کردم. حق با پیرمرد بود، اون ها زندگی تلخ تری داشتند. کسانی که خانواده و زندگیشون رو توی زلزله از دست داده بودند. سرمو تکون دادم و صفحه رو عوض کردم. چیز جالبی نداشت روزنامه رو کناری گذاشتم و از جام بلند شدم چادر روی سرمو که کج شده بود رو درست کردم که چادرم بین صندلی گیرکرد. خم شدم درش بیارمکه چشمم به نوشته ای افتاد. (شرکت معماری فرهودی نیاز به منشی.) با تعجب نگاهمو به اون دوختم فرهودی؟! نفسم در سینه حبس شده بود. نور امیدی توی دلم روشن شد شاید اون نباشه! هزار تا فرهودی توی این دنیا هست ولی ... بدون فکر دیگه ای موبایلمو از جیبم بیرون آوردم و شماره رو گرفتم. بعد از خوردن پنج بوق ناامید چشمم رو به موبایل دوختم که صدای مردی توی اون پیچید. - بله بفرمایید! پاهام شروع به لرزیدن کرد چشمام تار می دید با صدای لرزونی گفتم. - ب ... بخ ... شید. آقای ف ... رهو ... - بله! آراسب فرهودی هستم بفرمایید. ...