🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍂🍂🍂🍂🍂
🍂مـــا زنده بہ آنیــمـ ڪہ آرامـ نگیریمـ...
🍂موجیــــمـ ڪہ آسودگــے ما عدم ماســٺ... 🍂🍂🍂🍂🍃🍃🍃🍃
🍃
#رمـان_زیبا_ومفــہومــے
🍃
#خنده_هاے_ݐـــدربزرگ
🍃 قسمت
#هشتم
مادربزرگم👵🏻 چندسال بود که فوت شده بود و من حتی خبر نداشتم...😔
اینو از قاب عکس کمی قدیمی رویی دیوار اتاق فهمیدم...
ظاهرا پدربزرگم به پدرم خبر داده بوده، میگم ظاهرا😕... چون وقتی ازش درباره مادربزرگم سوال کردم نسبتا تعجب کرد....
👴🏻نخواست ادامه بده،...
فکر کنم نمیخواست پدرم رو پیش من خراب کنه...👌
خونه پدربزرگ پر بود از تابلوهای خوشنویسی.🖊
جملات عربی بود و من چیزی ازشون نمیفهمیدم... ولی معلوم بود خطاط با حروف خوب کنار آمده و برای خودش استادیه.😊
عکس رهبرهای جمهوری اسلامی رو هم روی دیوار نصب شده بودند.
وقتی این عکس ها رو دیدم ناخداگاه سری تکون دادم و به حرف های پدرم فکر کردم...
اگر '' خنده های پدربزرگ'' نبود امکان نداشت بتونم تو همچین محیطی دوام بیارم...😕
بعد از مدت ها با کسی ارتباط داشتم که اثری از ترحم و تمسخر تو نگاهش نبود....
_پسرم چایی میخوای برات بریزم؟خستگی از تنت در بیاد؟☕️😊
_ نه پدربزرگ، متشکر. خسته نیستم... با هواپیما✈️ اومدم.
_بله.. بله... خبر دارم... پدرت زنگ زد برام تعریف کرد که با پرواز زودی میرسی پیشم اما خوب اتوبوسهای اینجا حسابی میکوبدت. 👴🏻😄
_ پدربزرگ...😳
_پدربزرگ.... مگه میخوای تو تلویزیون حرف بزنی یه چیز دیگه بهم بگو پسرم...😄.... پدر بزرگ خیلی پلوخوریه!
اینجا به من میگن حاجی مرتضی، ولی تو باید بهم بگی بابا مرتضی!😉☝️بالاخره نوه دارم برای چی؟ (و باز از همون لبخندهای قشنگش☺️ بهم زد)
خندم گرفته بود! بدون معطلی گفتم:
_چشم بابامرتضی!😃
خنده به لبم خشک شد...😖
آخه ماهیچه های اطراف دهنم بدجوری تحت فشار قرار گرفتن....
خیلی وقت بود که نخندیده بودم.😣😖
آخرین لبخندم رو اصلا فراموش کرده بودم.
گذشته از لبخند...
انگار نه انگار که تاحالا این پیرمرد رو ندیده بودم.... انقدر باهاش راحت شده بودم که فکر میکردم از اول بچگیم میشناختمش.
+ چی شد پسرم؟؟ خدای نکرده حرف بدی زدم؟ ناراحتت کردم؟ نکنه از اینجا خوشت نمیاد؟👴🏻😟😧
_ نه پدربـ... بابامرتضی چیزی نیست... یاد یه چیزی افتادم. 😣از چیزی ناراحت نیستم
+خدا رو شکر...☺️ ولی هر موقع چیزی از اینجا یا رفتارم اذیتت کرد بگو باباجان!
انگار همه چی یادم رفته بود....
تازه یادم افتاد که تعجب کنم چرا پدربزرگم از ظاهرم نمیپرسه...😳😟
شاید قبلا پدرم بهش گفته باشه ولی چرا هیچ چیزی نمیگه؟🤔🙁
خیلی به نظرم عجیب بود که همچین مسئله مهمی توجهش رو جلب نکرده بود.
انقدر تو این چند وقت بابت صورتم سوال پیچ شده بودم که انتظار این برخورد رو نداشتم...😕
_باباجون زودتر برو لباس هات رو عوض کن دستات رو بشور......چایی که نمیخوری،☕️😄اَقَلَّکَم زودتر غذات رو بیارم بخوری که زودتر بگیری بخوابی.
-اَقَلَّکَم؟؟؟... زبون محلیه؟؟؟.... یعنی چی؟؟؟بابامرتضی....😟
_سخت نگیر ما مثل شما سواد نداریم یعنی همون لااقل... 😄حالا برو صفایی بده بیا سر سفره😋
_ زحمت نکشید بابامرتضی... میرم بیرون یه چیزی میخورم😊
_اینجا از این خبرا نیست باباجون!... یه طوری تعارف میکنی هر کی ندونه فکر میکنه هفت پشت غریبه ایم! راحت باش، فکر کن خونه خودته درثانی اینجا که ازین آشغالای شهری چی بهش میگین؟؟...
-فست فودی😊
+آره ازین چی چی فودیا نیست که باباجون👴🏻😄
-آخ لب و دهنم درد گرفت...😃...پای چشام سوخت...😂...چی چی فودی...😂
ادامه دارد...
نویسنده:سجاد مهدوی
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓
@romankademazhabe
┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛