پیرمردی با عبای مشکی بالای مجلس بود به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوان‌ها تمام شد ایشان رو کرد به ما و با چهره‌های خندان گفت آقا ابراهیم راه گم کردی چه عجب این طرف ها؟! ابراهیم سر به زیر نشسته بود با ادب گفت شرمنده حاج آقا وقت نمی‌کنیم خدمت برسیم. حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و گفت آقا ابراهیم ما رو یکم نصیحت کن! ابراهیم از خجالت سرخ شده بود سرش را بلند کرد و گفت حاج آقا شرمنده نکنید. سال‌ها بعد و با خواندن کتاب طوبای محبت او را شناختم (میرزا اسماعیل دولابی ) و فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347