🔸 همسر شهید تهامی:
خیلی آدم متواضع و خوشبرخورد و خندهرویی بود؛ هم در برخورد با مردم، و هم در برخورد با خانواده. آنقدر متواضع بود که کسی نمیتوانست در سلامکردن از او پیشی بگیرد؛ و آنقدر خوشرو که من، یکدفعه هم ندیدم با مختصر اخمی وارد خانه بشود.
حتی روزهایی بود که از قبل فهمیده بودم در سپاه به ایشان فشارِ کاریِ زیادی وارد شده و خیلی نگران و ناراحت است؛ حتی آن روزها هم خندان و گشادهرو به خانه میآمد.
به نافلۀ شب خیلی مقیّد بود، و عجیب مراقب لقمۀ حلال و حرام بود. یک روز جمعه، من و حاجمهدی از نمازجمعه برگشتیم و دیدیم یک کیسۀ پسته کنار تلویزیون است و مقداری گوشت هم داخل یخچال. خواهر حاج مهدی خانۀ ما بود. حاجمهدی از خواهرش پرسید: اینها را چه کسی آورده؟
خواهرش اسمِ یک آقایی را برد. حاجی تا آن اسم را شنید، عصبانی شد! بههم ریخت! حاج مهدی آن روزها فرماندۀ سپاه سیرجان بود.
سریع زنگ زد به آن آقایی که پسته و گوشت را آورده بود. وقتی علت کارش را جویا شد، آن آقا گفت: من بهخاطرِ رفاقتی که با شما داشتم این کار را انجام دادم!
حاج مهدی گفت «پس چرا تا الان این رفاقت نبود؟! حالا که پسرت در سپاه سیرجان سرباز شده، بهوجود آمده؟» و قطع کرد.
📚 کتاب کریمانه
📆 بهمناسبتِ سالروز شهادت شهید مهدی تهامی؛ ۲۱ دیماه ۶۵
@sahba_nashr