🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت نودم
قسمت قبل:
https://eitaa.com/salonemotalee/665
فصل هشتم
لبخند شفاعت(۵)
صبح روز بعد به جمع بچههای گرگان قاسم بن الحسن پیوستم تا فرمانده گروهانها و مسئول دستهها را از روی نقشه با مسیر آشناتر کنم
عینعلی برای نیروهای گردان سخنرانی کرد
حاج صادق آهنگران آمد و مثل دفعات پیش روحانیتی بس عجیب به جمع بچهها داد:
ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش
بهر نبردی بیامان آماده باش آماده باش
شامگاه ۲۲ بهمن ۶۲ بعد از نماز مغرب و عشاء گردانها سوار کامیونها شدند تا به خط مقدم خودی رسیدند
نماز مغرب و عشا را خواندیم
با عبور از همان کانال، دور از چشم عراقیها به سمت کوه تونل روانه شدیم
یک ساعتی فرصت داشتیم
هر کسی به کاری مشغول بود
عدهای آهسته زیارت عاشورا را زمزمه میکردند
بعضی هم شام میخوردند
یک شام مختصر و سرپایی
بعد از دقایقی نیروهای تخریب از جلو برگشتند
به فرمانده گردانها گفتند که معبر باز شده
حالا گردانها میتوانند پشت سر آنها راه بیفتند و از میدان مین عبور کنند
من جلوی ستون گردان حرکت کردم
آنها را از همان معبر و در سکوت کامل به پای راهکار رساندم
وقتی به ابتدای شیار یعنی راهکار مشترک سه گردان رسیدیم، گفتم: "خدایا! من که ذرهای بی مقدارم. خودت دستگیری کن تا شرمنده بچه ها نباشم."
در دلم دلهره و آشوبی بود که رنگی از ترس نداشت.
عبور ۱۲۰۰ نفر از یک شیار جز با توکل و امداد الهی ممکن نبود.
قلوه سنگها و سنگریزهها همچنان زیر پا صدا و دلهرهام را بیشتر میکرد.
گردان ما از شیار عبور کرد و دشمن مطلع نشد
به سمت جاده آسفالت راهی شدیم
پشت سر ما دو گردان داخل شیار شدند و هر کدام به سمت اهداف شان یعنی کوه تونل و تپه شنی رفتند
سه و نیم کیلومتر مسیر کوه تونل تا جاده را رفتیم
باورم نمیشد چند کیلومتر پشت عراقیها آمدهایم و آنها بیاطلاع از حضور ما.
در فاصله سه و نیم کیلومتری در ارتفاعات شنی و تونل که پر از عراقی بود و باید دقایقی دیگر به همت گردانهای ۱۵۶ و ۱۵۲ سقوط میکرد
کار آن دو گردان به مراتب سختتر از کار ما بود
ما با کسی درگیر نمیشدیم
این جلو، کار ما ایجاد یک خط بعد از شکستن خط مقدم عراقیها توسط دو گردان بود
حسن ترک فرمانده محور ما تاکید کرده بود: "اگر روی جاده ماشین یا نفر دیدید درگیر نشوید تا کاملاً ارتفاعات در پشت سرتان به دست بچهها بیفتد. بعد از آن جاده را ببندید."
تیراندازی از پشتسر شروع شد
دو گردان از پشت به سمت عراقیها حمله بردند
با شروع درگیری در محور کوه تونل یک آیفا با چراغ روشن از دور دستها به سمت ما آمد
به عینعلی گفتم: "میزنمش!"
قبلا هم قرار گذاشته بودیم که اولین تیر را من بزنم
کنار جاده و رو به آیفا به زانو نشستم
نزدیکتر شد
همه بچههای گردان بیحرکت پشت خاکریز، ناظر این صحنه بودند
رگباری به سمت شیشه آیفا گرفتم
آیفا جلوتر از پل ۱۱ دهنه، روی شانه خاکی جاده چپ شد
چهار نفر داخلش بودند که آرپیجیزنهای آن طرف پل زدندشان
به فاصله ۱۰ دقیقه از آیفا یک جیپ هم روی جاده پیدا شد
بچه ها به سمت جیپ تیراندازی کردند
جیب هم سرنوشتی مثل ایفا پیدا کرد
از چهار سرنشین آن سه نفر مرده بودند
اما یک کماندوی بلندقد روی رکاب ایستاده بود و به سمت خاکریز تیراندازی میکرد
مرا نمی دید که بغلش ایستادهام
رگباری گرفتم
روی کاپوت جیپ افتاد
◀️ ادامه دارد ...
قسمت بعد؛
https://eitaa.com/salonemotalee/675