💠ملاقات با امام زمان(عج)
#شماره_۱_۴۴
═༅༅═❥✦༅﷽༅✦❥═༅༅═
■هشتادتومان سهم امام(ع)به گردنم
بود ولذا به نجف اشرف رفتم و بیست
تومــان از آن پـــول را به جنــاب«شیــخ
مرتضی»اعلی اللّه مقامه دادم وبیسـت
تومــان دیگر را به جنـاب«شیـخ محمد
حسن مجتهد کاظمینی»وبیست تومان
به جناب«شیـخ محمدحسـن شروقی»
دادم وتنها بیست تومان دیگربه گردنم
باقی بود،که قصدداشتم وقتی به بغداد
برگشتم به«شیخ محمدحسن کاظمینی
آل یس»بدهم ومایل بودم که وقتی به
بغداد رسیــدم، در ادای آن عجله کنـم
♨️روزپنجشنبه ای بودکه به کاظمین
به زیــــارت حضــرت موسی بن جعفر و
حضرت امام محمدتقی(ع)رفتم وخدمت
جناب«شیخ محمدحسـن کاظمینی آل
یس» رسیــدم و مقــداری از آن بیسـت
تومان را دادم و بقیه را وعده کردم که
بعدازفروش اجناس به تدریـج هنگامی
که به من حواله کردند،بدهم.
همان روزپنجشنبه عصر به قصد بغـداد
حرکت کردم،ولی جناب شیخ خواهش
کرد که بمانم،عذر خواستم وگفتم:باید
مزد کارگران کارخانه شَعربافی را بدهم
چون رسم چنین بودکه مزدتمام هفتـه
را در شب جمعه می دادم.
🌀لذابه طرف بغدادحرکت کردم،وقتی
یک سوم راه رارفتم سیدجلیلـی رادیدم
که ازطرف بغداد رو به من می آید چون
نزدیک شد،سلام کرد ودست های خودرا
برای مصافحه و معانقـه با من گشـود و
فرمود:«اهلاً وسهلاً»و مرا دربغـل گرفت
و معانقـــه کردیـــم و هـــر دو یکدیگـــر را
بوسیدیم.
♻️برسر عمامه سبز روشنـی داشت و
بررخسار مبارکش خال سیـاه بزرگی بود.
✘ایستاد و فرمود:
«حاج علی!خیر سات،به کجـا می روی؟»
✚گفتم:
کاظمیـن(ع)را زیــارت کردم و بـه بغـداد
برمی گردم.
✘فرمود:
«امشب شب جمعه است،برگرد»
✚گفتم:یاسیدی!متمکن نیستـم
✘فرمود:
«هستی!برگردتاشهادت دهم برا ی توکه ازموالیان(دوستان)جـدم امیرالمؤمنین
(ع)و از موالیان مایی و شیـخ شهــادت
دهد، زیرا که خدای تعالی امر فرمــوده
که دو شاهد بگیرید.»
●این مطلب اشاره ای بود،به آنچه من
در دل نیت کرده بودم،که وقتی جنـاب
شیـخ را دیدم،ازاو تقاضا کنم که چیزی
بنویسد ودر آن شهـادت دهد که من از
دوستان و موالیان اهـل بیتم وآن را در
کفن خود بگذارم.
✚گفتم:
توچه میدانی وچگونه شهادت میدهی؟!
✘فرمود:
«کسی که حــق او را به او می رساننــد،
چگونــــه آن رساننـــده را نمی شناسد؟»
✚گفتم: چه حقی؟
✘فرمود:«آنچه به وکلای من رساندی!»
✚گفتم: وکلای شمــا کیسـت؟
✘فرمود: «شیخ محمدحسن!»
✚گفتم: او وکیـل شما است؟!
✘فرمود: «وکیـــل مـــن است»
🔻اینجا در خاطـرم خطور کرد که این
سید جلیل که مرابه اسم صدازد با آنکه
مرا نمی شناخت کیست؟
🔸به خودم جواب دادم، شاید او مرا
می شناسد ومن اورا فراموش کرده ام!
🔻بازباخودم گفتم:حتماً این سیـد از
سهم سادات ازمن چیزی می خواهد و
خوش داشتم ازسهم امام(ع)به اوچیزی
بدهم.
✚لذا به او گفتم:از حق شما پولـی نـزد
من بود که به آقــای شیـخ محمدحسن
مراجعه کردم وبایدبا اجازه او چیزی به
دیگران بدهم.
او بـــــه روی مـــــن تبسمـــــــــی کــــــــرد و
✘فرمـود: «بله بعضی از حقوق ما را به
وکلای ما در نجف رساندی»
✚گفتم: آنچــه را داده ام قبــول است؟
✘فرمود: «بلــه»
من باخودم گفتم:این سید کیست که
علما اعلام راوکیل خود میداندمقداری
تعجب کردم!وباخود گفتم:البته علمـاء
وکلایند در گرفتن سهم سادات.
✘سپـــس بـــه مـــن فرمـــود:
«برگرد و جدم را زیارت کن»
من برگشتم اودست چپ مرا دردسـت
راست خودنگه داشته بود وبا هم قدم
زنان به طرف کاظمیـن می رفتیم.چون
به راه افتادیم دیدم در طـرف راست ما
نهـــر آب صــاف سفیــدی جـاری است و
درختان مرکبات لیمو ونارنج وانار وانگور
وغیر آن همه بامیوه،آن هم دروقتی که
موسم آنهانبود برسرما سایه انداخته اند
✚گفتم:این نهـر واین درختها چیست؟
✘فرمود:«هرکس از موالیان و دوستان
که زیـارت کند جد ما را و زیـارت کند ما
را، اینها با او هست»
✚پس گفتم:سؤالی دارم
✘فرمــــــــــود: «بپــــــرس!»
✚گفتم:مرحوم شیخ عبدالرزاق،مدرس
بود.روزی نزد او رفتم شنیدم می گفت:
کسی که در تمام عمر خـود روزها روزه
بگیرد وشبها رابه عبادت مشغـول باشد
و چهل حـج و چهل عمـره بجا آورد و در
میان صفا و مروه بمیرد و از دوستان و
موالیان حضرت امیرالمؤمنی(ع)نباشد
برای او فائده ای ندارد!
✘فرمود:
«آری واللّه بــــــرای او چیــــــزی نیســـت»
✚سپس ازاحوال یکی ازخویشاوندان خود
سؤال کردم و گفتـــم: آیا او از موالیــان
حضـرت امیرالمؤمنین(ع) هست؟
✘فرمود:
«آری! او و هـر که متعلـق است به تو»
✚گفتم: ای آقــــای مـــــن ســــؤالی دارم
✘فرمود: «بپـــــرس!»
پایان بخش اول
ادامه دارد...👇
📚منبع:کتاب ملاقات بـا امام زمان(عج)
─┅═༅═❥༅🌼༅❥═༅═┅─
#کرامات
#امام_زمان
#خادمان_امامزمان
╔ ⃟🌸❥๑•~---------------
🆔
@khademan_emamezaman