شَھـــیدانہ‌تٰا‌شَھــ🖤ـــٰادَتْ
🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒 🌸🍒 🍒 🍓بـسم ڕب اݪعـشـــ😍ــق🍇
🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒 🌸🍒 🍒 🍓بـسم ڕب اݪعـشـــ😍ــق🍇 دزدگیر ماشین رو میزنم و میرم سمت فاطمه زینب رو از بغلش میگیرم و با دست آزادم پشت کمرش میزارم مامان و بابای فاطمه برای استقبال دم دراومدن مامان و بابا جلومیرن و سلام و احوال پرسی میکنن بادستم فشاری به کمرش واردمیکنم ازقدم هاش ناتوانی فریاد میزنه متاسف سری تکون میدم و پیش قدم میشم و سلام و احوال پرسی میکنم و فاطمه هم با صدای ظریفی سلام میکنه و واردمیشه خدایا خودت بخیربگذرون وارد میشیم و درو پشت سرم میبندم سوز سردی که به تن هممون نشسته مانع از تعارفات میشه و بدون تعارف تیکه پاره کردن داخل میریم از چهره پدر و مادرش معلومه استرس دارن بالاخره مامان طاهره بعد از دست دست کردن های فراوان زودتر ازهممون سکوت سنگین جمع رو میشکنه _راستش دلم شورافتاده چیزی شده؟! اتفاقی افتاده؟! روی مبل جابه جا میشم و زینب هم کمی وول میخوره و دوباره سرشو توی دستم فرومیکنه و میخوابه _راسیتش حاج خانم منو خانم جان اومدیم اینجا هم بعد ازمدتی باشما دیداری تازه کنیم و هم از شما و حاج آقا کسب اجازه کنیم _اتفاقی افتاده اقا مرتضی‌؟! اینبار من برمیگردم سمت اقا حمید پدرفاطمه که این سوالو کرده +نه پدرجون اتفاق چرا ر‌استش..خب چطور بگم.. _بابا برا سارا خاستگار اومده مادرجون و پدرجون هم اومدن کسب اجازه از شما که خاستگار راه بدن خونه بارضایتمندی برمیگردم سمت فاطمه بالاخره کناراومد با این مسئله طاهره خانم که با حرف فاطمه بغض همیشگی نشسته توی گلوش بعد از شهادت محمدحسین دوباره میشکنه بلندمیشه و با ببخشیدی سمت اتاقشون میره فاطمه هم بلندمیشه و میره آقا حمید با صدایی که به شدت گرفته بالاخره لب از لب بازمیکنه _اقا مرتضی اصلا به این کاراحتیاجی نبود سارا دخترماهم هست اما صاحب اختیارش بعد از خودش و خداش شما هستید و برادرش بابا سریع میون کلامش میپره _و شما لبخند رضایتی که روی لب های حمید آقا مینشینه نشون میده از این کار و این رفتار خوشش اومده کمی جا به جامیشه _بزرگوارید شما کی هست این آقا پسر خوشبخت؟! _میشناسیدش حاجی نوه بی بی گلاب و مش عبدالله سلمانی ابرو بالا میندازه _آها حالا فهمیدم پارسا همونی که اون شب مارو رسوند برمیگرده سمت من _درسته باباجان؟! +آره پدرجون خودشه _الحمدالله میخورد پسرخوبی باشه چیکارس؟! کار و بارش چیه؟! البته حاجی قصد جسارت ندارم ولی سارا مثل دخترم نیست دخترمه بازم هرچی صلاح و مصلحت خودتون باشه فقط برا اطمینان خودم میپرسم _حمید آقا این چه حرفیه شما هم پدربزرگ نوه منی پدرشوهر دخترمنی جای پدرش که نه پدرشی حق داری به گردنش و بازهم لبخند رضایت آقاحمید ازسیاست بابا خوشم میاد خوب میدونه باید چطوری باطرف مقابلش نزم نرمک حرف بزنه و حرفشو به کرسی بنشونه باصدای بابا برمیگردم سمتش +جانم بابا ‌_جانت سلامت پسر برا اقا حمید از شغل و کار و بار پارسا بگو کمی روی مبل جابه جامیشم +والا راستش پارسا رشتش پزشکی بود و هست توی یه بیمارستانم مشغول به کاره اما خب زیاد تو بیمارستان خودشو درگیرنمیکنه توی دانشگاه تدریس میکنه بیشتر استاد دانشگاهه ۲۹ سالش فکرمیکنم بایدباشه حالا بازم میتونید برید تحقیق کنید _نه بابا جان حرفت سنده من میدونم حاج خانومم هیچ.مشکلی نداره فقط الان با یاد محمدحسینم داغ دلش تازه شد ما مشکلی نداریم حاج مرتضی ان شاءالله که خوشبخت بشن ڪپے رماݧ حراـم❌ جہت مشاهده پیگرد قانونے و اݪهے دارد⚖️ نـویسـنده=خـانم حـدێث حیـدرپـور🌿 🍒 🌸🍒 🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒 🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒🌸🍒