روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی : هفتاد و هفتم به چاله قام دین رسیدم. عمه دخترش منصور خانم ،زیرزمین نشسته بودند شیشه ها ریخته بود.اما خانه سرپا نشان میداد، عمه مرا که دید، گفت: «بیا پروانه جان بیا...» یک آن لحن مهربان او مرا به روزهای شاد کودکی ام برد . احوال حسین را پرسید گفتم : حالش خوبه گاهی به خوابم می آد. عمه ناراحت شد. وهب و مهدی را بغل کرد و گفت: «پروانه جان تو که به دوری حسین عادت کردی غم به دلت راه نده. لبخندی زدم و از منصور خانم احوال پسرهایش را پرسیدم. گفت: «جبهه ان.» عمه به دلداری گفت «خدا حافظ همه رزمنده ها ،باشه صدام زورش به اونا تو جبهه نمیرسه با بمباران دق دلش رو سر مردم خالی میکنه خدا لعنتش کنه ان شاء الله مرگش مهربان او مرا به روزهای نزدیکه.» دستم را بالا بردم. وهب و مهدی هم دستهای کوچولویشان را به تبعیت از من بالا بردند و گفتم: «ان شاء الله تا چند روز عمه میهمان ما بود یکی از اهالی محله ما توی خانه اش گاو داشت. وهب و مهدی با هم میرفتند و ازش شیر تازه میخریدند وهب ۶ ساله میخواست دلتنگیام را در نبود پدرش با خریدهای این گونه پر کند. با آن سن کم روح بزرگی داشت که در جسمش جا نمیشد و این تعبیری بود که اولین،بار خانم ،دباغ اولین فرمانده سپاه همدان درباره او گفت.با این حال کودکی میکرد و گاهی دعوا و نزاع یک روز از خرید آمده بودم که دیدم مهدی کارد میوه خوری را برداشته و به کوچه میرود دنبالش کردم نمیتوانستم پابه پای او بروم داد میزد که وهب رو دارن میزنن و 👇👇👇