خودمان را در عرش خدا میدیدیم چشمانم را میمالیدم که خوابم یا نه باور نمیکردم که بیدارم اشک روی چشمانم پرده میشد و می افتاد عمه و پدرم هم حال خوشی داشتند اما حسین حس مغموم دل شکسته ای داشت که احساسش را بروز نمیداد.
گوشه ،صحن زیارت نامه و نماز
میخواند و به ضریح چشم
می دوخت شاید که نه حتماً
دوستان شهیدش یکی یکی از ذهنش
عبور میکردند و بیکلام با آنها درددل می.کرد دوست داشتم که مثل من آتش شعله کشیده درونش را
با باران اشک خاموش کند. اما فقط نگاه میکرد و همین مرا میسوزاند. وقتی هم که از حرم خارج میشدیم مثل پروانه به دور عمه و پدرم می چرخید و دستشان را میگرفت و نمیگذاشت آب توی دلشان تکان .بخورد گویی تمام ثواب زیارت را در
نوکری این دو نفر میدید.
سفر زیارتی خیلی زود تمام شد به محض رسیدن به همدان و انجام دید و بازدیدهای مرسوم
حسین
بی مقدمه :گفت: «باید برای وهب
زن بگیریم
پرسیدم : «درخواست و هبه یا شما؟»
گفت : نباید بذاریم جوون بیاد و بگه زن میخوام اگرچه من باهاش رفیقم و با من راحته و حرفهاشو میزنه اما تا حالا تقاضایی نکرده این
پیشنهاد منه.»
گفتم: «حتماً کسی رو دیدی و براش انتخاب کردی که این قدر عجله
داری.»
گفت : نه انتخاب با خودشه، ازدواج
به زندگی جهت میده
خنده شیطنت آمیزی کردم و گفتم «شما که اینقدر به ازدواج تو سن پایین اعتقاد داری چرا خودت بیست و هشت سالگی ازدواج کردی؟!»
سر شوخی پا گرفت و حسین حاضر جوابی کرد دختردایی مثل اینکه یادت رفته همون موقع هم تو
هجده نوزده ساله بودی خیلی
انتظار کشیدم به اون سن رسیدی
وگرنه خودت میدونی که مامانم از بچگی، تو رو برا من انتخاب کرده بود و... دهنش گرم و ذائقه اش از یاد روزهای ازدواجمان شیرین شده بود. میخواست سربه سرم بگذارد اما من رفتم سر ازدواج وهب من که از خدامه عروس بیارم یه عروس مؤمن
و نجیب و با اصالت موضوع را با وهب مطرح کردم بچه ام سرش را پایین انداخت و گفت هرچی شما بگید تازه فهمیدم که
چقدر از حسین عقبم
دست به کار شدم. برای حسین و من و وهب شهرت و ثروت ملاک انتخاب نبود همترازی خانواده ها را در ارادت به اهل بیت معنا می کردیم و خیلی زود به گزینه مناسب رسیدیم.
خانواده دختر خیلی خوب برخورد
کردند و زودتر از آن که فکر میکردیم
سوروسات عقد فراهم شد حسین به
نماینده ولی فقیه و امام جمعه همدان آیت الله موسوی همدانی خیلی اعتقاد و ارادت داشت. او هم عاشق حسین بود حاج آقا درخواست
حسین را پذیرفت و خطبه عقد وهب و عروس خانم را خواند.
⬅️ ادامه دارد....
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷