۵ بالاخره راهی تهران شدیم توی مسیر همش فکر میکردم که حال و هوتی حرم چه خوب بود و حالا باید من برگردم به اون جهنم، به خونه برگشتم و چند روز بعدش همون خانم همسایه جدید اومد خونمون و گفت که برای برادرشوهرم دنبال ی دختر خوب و خانمیم اگر اجازه بدید اخر هفته بیایم خواستگاری، خیلی خوشحال شدم اون خانواده مشخص بود که ادم های خوبی هستن و از لحاظ طرز تفکر بهم‌ نزدیکیم، قبلا ی سیدی توی محله مون بود که خیلی ادم خوب و معتبری بود اما تو بچگی من فوت شد من ازش ی چیزایی یادمه دقیقا همون شب سید اومد به خوابم و گفت امام رضا حاجتت رو داده فقط راه سختی جلوته و بعدم رفت فردا صبحش از خواب بیدار شدم خواب عجیبی بود طوری که مو به موش یادم بود همون شب قرار بود بیان خواستگاری، خونه رو اماده کردم و شب اومدن خونمون ادامه دارد کپی حرام