بعد از فرشاد خدا رو ناک رو به ما داد و بچه های من از همون بچگی پدرشون رو یا روی تخت بیمارستان و یا در حال درمان در خونه دیدن. فردین بسیار مهربان و دست و دلباز و سخاوتی و چشم پاک بود. و در نانوایی کار میکرد و مناسبت به مناسبت برای من طلا میخرید. ولی به خاطر بیماریش ما هیچ وقت نتونستیم مسافرت بریم. حالا براتون هم از سخاوتش و دست و دلبازیش و هم از چشم پاکیش میگم. ما یه مدتی رو خونه مادر شوهرم می نشستیم و چون بچه دار شده بودیم و جامون تنگ بود خونه اجاره کردیم براتون گفتم که زیاد برام طلا میخرید یه رو بهش گفتم فردین جان بیا یه زمین بخریم و خونه بسازیم. لبخندی زد_ با کدوم پول _ طلا هایی رو که برام خریدی میفروشیم. گره ای در ابرو انداخت_ نه طلا نفروش_ چرا؟ خب میفروشم خونه رو که ساختیم دوباره برام میخری. انقدر گفتم و گفتم تا راضی شد و من طلاها رو فروختم و با پولش یک قطعه زمین خریدیم. ادامه دارد...📣📣 توجه توجه👇👇 درویس مصاحبه با همسر شهید بزرگوار خانم بهشته یه تیکه جالبی رو در زمان مصاحبه نوه عزیزشون هورا جان گفتن که شنیدنش خالی از لطفف نیست میگذارم گوش کنید👇👇