🌱 خیلی دلم گرفته بود باخودم بااین حالم که تو عمرم شاید یک بار هم تجربش نکرده بودم این درد رو، باخودم میگفتم خدایا من این قدر بادل امید یک سال انتظار کشیدم حالا فردا نتونم برم شاید هم این چند روز نتونم برم، باخودم حرف میزدم که چرا اگر نتونم چه کار کنم، نمیدونم چطور شد یک دفعه فکرم عوض شد گفتم هرچه خدا بخواد شهدایی که یادمان قرار بود زیارتشون کنم تو اوردوگاه هم هستند چون اون منطقه همه‌اش متبرک از شهدا و رزمندگان هست رضا شدم که دیگه مطمئن شدم که این چند روز باید تنها تو اوردوگاه بمونم و همراهانم بروند زیارت وبرگردند، آرام شدم کمی دراز کشیدم که شاید کمی خواب برم تو ماشین جام کم بود ولی تو تاریکی شب خوابیدم . ادامه دارد ‌...