🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 👌داستان کوتاه و پندآموز 💠جرجیس و پادشاه کافر❗️ 💭در روایت آمده است که در زمان جرجیس(ع)، امیری بود کافر و قوم وی بسیار فساد می‌کردند. خداوند تعالی به سبب ایشان باران از آسمان باز گرفت و خلقی بسیار از قوم وی هلاک شدند و هیچ باران نیامد. 💭آن امیر کافر برخاست و سپاه تعبیه کرد و می آمد تا به درِ خانه جرجیس(ع). او را خبر کردند که این کافر بر تو سپاه آورده است. گفت: بنگرید تا چه خواهد؟ گفت: بیرون آی و پیغام من به خدای خویش برسان و بگوی از آسمان باران باز گرفتی تا خلقی بسیار هلاک شدند، اگر باران فرستی و اگر نی تورا بیازارم. 💭جرجیس(ع) به خانه باز آمد و دو رکعت نماز کرد و سر به سجده نهاد. جبرئیل(ع) بیامد که مراد چیست؟ گفت: یا جبرئیل! خداوند عزوجل داناتر که این کافر چه می گوید. جبرئیل (ع) برفت و بازآمد و گفت: یا جرجیس؛ بگوی که تو عاجزی و ضعیف و من قادرم و قوی. مرا چگونه توانی آزردن؟ جرجیس(ع) پیغام بگزارد. 💭آن کافر گفت: راست می گوید؛ من عاجزم و ضعیف. دست من به آزار او نرسد. ولیکن دوستان او را بیازارم یکی را به زیر تازیانه درآرم و یکی را به زیر شمشیر و یکی را به آب اندازم و یکی را به آتش تا از هر جایی ناله‌ای از دوستان او برآید، چون دوستان او را آزردم او را آزرده باشم. 💭خداوند تعالی جبرئیل را بفرستاد که یا جرجیس آن بنده مرا بگوی که بازگرد تا باران بفرستم. آن امیر بازگشت سه شبانه روز پیوسته باران درگرفت و روز چهارم آفتاب کرد و گیاه برست و چنان شد که مرد اندران میان برفت. 💭چون یک هفته برآمد امیر آن نیکوئی بدید باز سپاه تعبیه کرد و آمد به نزدیک جرجیس (ع). جرجیس بیرون آمد و گفت: باران آمد، اکنون چه می خواهی؟ گفت: ای پیغامبر خدای به جنگ نیامده ام چه به صلح آمده ام، کسی که از جهت دوستان خویش چندین نیکوئی کند با او صلح کنم تا از جمله دوستان او باشم.! 📚منبع: بستان العارفین، ص 93 ❣ @arefeen 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺