🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#خاطرات_دفاع_مقدس*
#نویسنده_محمد_محمودی*
#گلابی_های_وحشی
#قسمت_بیست_پنجم
نکته ی جالبی که از زبان او شنیدیم این بود که گفت:
- وصیت نامه نوشته اید؟
جواب دادیم
- بله!
گفت:
- من که ننوشته ام راستی مگه لازمه که بنویسیم؟
بعد گفت:
- شهید هم شدیم که شدیم وصیت نامه میخواهیم چه کار؟!
بعد از کمی خوش و بش از هم خداحافظی کردیم .همان دیدار و خداحافظی آخرین دیدار و خداحافظی با ربیع اله بود. دو روز بعد در سه راهی مرگ شلمچه در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.
روز هجدهم دی ماه نزدیکیهای غروب به سمت شلمچه حرکت کردیم. این بار همه میدانستیم که عملیات باید کجا انجام شود مسیری را که به شلمچه رفتیم با دفعه ی پیش فرق میکرد .
قبلاً از سوسنگرد و جفیر رفتیم و این بار از مسیر خرمشهر. با همان سبک و روش کربلای چهار در یک بیابان اتوبوسها توقف کردند مایلرها نیز آماده ی بردن نیروها بودند سوار مایلر با چراغ خاموش حرکت میکردند اما چون دشت هموار و سرعت آنها زیاد بود .صدای انفجار خمپاره ها به گوش میرسید بعد از مسافتی پشت یک خاکریز پیاده شدیم .این بار خبری از سنگر سوله ای نبود در دل یک خاکریز بزرگ چند کانال به وسیله ی بیل مکانیکی حفر شده بود .قرار بر این شد که در همان کانال بمانیم نماز را که خواندیم. شام سردی بین بچه ها تقسیم شد. هوا سرد و استخوان سوز بود پتویی را که همراه داشتیم به دور خود پیچیدیم و در آن مچاله شدیم
#ادامه_دارد ...
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*