بسم الله الرحمن الرحیم
خلاصه فصل اول کتاب از افغانستان تا لندنستان را با کسب اجازه از ناشر و مترجم به مرور تقدیم حضور میشود.
نویسنده: عمر الناصری(ابو امام المغربی)
مترجم: وحید خضاب
#قسمت_سوم
#افغانستان_تا_لندنستان
وقتی برگشتم، مادرم دیگر در مغرب نبود. بالاخره از پدرم طلاق گرفته و با بعضی از برادرها و خواهرهایم به بلژیک برگشته بود. اما آنقدر با خانوادهام غریبه شده بودم که این هم خیلی ناراحتم نکرد.
ده سالِ بعد از آن را در مغرب تنها زندگی میکردم. گاهی وقتها در خیابان میخوابیدم و گاهی وقتها در هتل، بسته به اینکه پول داشته باشم یا نه. به شدت مشروب میخوردم، هر روز حشیش میکشیدم، موسیقی رِگِی (Reggae. نوعی موسیقی پاپ جامائیکایی) گوش میکردم. در آن سالها با تعداد خیلی زیادی دختر همبستر شدم. مطلقا به آینده فکر نمیکردم. اگر پول توی دست و بالم بود، خرج میکردم، وقتی هم جیبم خالی میشد چندان برایم اهمیتی نداشت.
اوایل، شغلم راهنمایی گردشگرها بود. در همین کار، گردشگرها را به تلۀ فرش فروشها میانداختم. در این کار استاد شده بودم. بچه که بودم [در آسایشگاه و خانۀ ادوارد]، کلی از وقتم را با زیر نظر گرفتن بقیه گذرانده بودم و به همین خاطر راحت میتوانستم آدمها را بشناسم. میتوانستم با نگاه کردن به چند چیز جزئی از قوس ابروها، حالت و حرکت دستها و طرز راه رفتن، کل شخصیت طرف را دربیاورم. به صورت غریزی میفهمیدم چطور خارجیهای آسیبپذیرتر را شکار کنم، همانهایی که خیلی راحت میشد تحت فشار گذاشتشان. فقط ظرف چند ثانیه میتوانستم بفهمم از فلان کس میشود پولی کاسب شد یا نه!
گردشگرهایی که دنبال حشیش به مغرب میآمدند بیشتر از گردشگرهایی بودند که برای خرید قالی به آنجا میآمدند. در نتیجه من هم خیلی سریع کارم را تغییر دادم و تبدیل شدم به واسطه بین تولید کنندههای حشیش (در کوهها) با گردشگرهایی که توی شهرها میچرخیدند. ظرف مدت کوتاهی کارم به جایی رسید که معاملههای چندصدکیلویی حشیش را جوش میدادم.
البته دیگر فقط برای گردشگرها نبود بلکه مشتریهای آن طرف آب هم اضافه شده بودند. تجارت خیلی چرب و پرسودی بود. و فقط همین اهمیت داشت.
خیابانهای طنجه پر بود از نیروهای پلیس. کارشان بیش از هرچیز دیگر این بودکه از گردشگرها مقابل کلاهبردارهایی مثل من مراقبت کنند. علاوه بر آن، تعداد زیادی هم نیروی مخفی امنیتی [با لباس های شخصی] وجود داشتند. خیلی سریع یاد گرفتم چطور آنها را در بین جمعیت تشخیص دهم.
بعضی جوانها، جنسهای قاچاقشان را در محوطۀ بازار روی پتو بساط میکردند و میفروختند: عطرها و دستگاههای الکترونیکی و لوازم بهداشتی کمارزش و ارزانی که قاچاقی از اروپا آمده بود. موقعی که مامورهای مخفی این جوانها را دستگیر میکردند زیر نظر میگرفتمشان. دقیق نگاه میکردم چطور مخفیانه و از پشت به سمت آنها میروند تا دستگیرشان کنند. طرز حرکتشان را بررسی میکردم. یاد گرفتم چطور پلیسها را از حالت چهرهشان بشناسم، آن حالتهای عبوس و خیلی جدی صورتشان. بعد از مدتی، دیگر به صورت غریزی میتوانستم تشخیصشان دهم و به همین خاطر میتوانستم از آنها دوری کنم تا گیرشان نیفتم.
دلال خوبی بودم و خیلی زود آوازهام بلند شد. افراد برای کارهای سختشان سراغ من میآمدند. مثلا دو نفر از خبرنگارهای روزنامۀ ال پائیس به مغرب آمده بودند تا دربارۀ موضوع قاچاق انسان بین طنجه و سئوتا ( یا به زبان مغربی «سبته» یک شهر خودمختار اسپانیایی که در منتهاالیه شمالی شرقی مغرب است) تحقیق کنند. آنها را راهنمایی کرده بودند پیش من بیایند. این قاچاق، یک تجارت خطرناک و کاملا زیرزمینی در مغرب بود. اما من توانستم آنها را ببرم سروقت چیزی که میخواستند و آنها هم موفق شدند صدها عکس بگیرند.
مدتی بعد یک خبرنگار دیگر سراغم آمد و از من خواست او را به دانشگاه فاس (شهری بزرگ در شمال مغرب) ببرم که آن روزها دچار شورش شده بود. شورشها خیلی خشن شده و روزها شدیدا از سوی پلیس، از اطراف دانشگاه محافظت میشد و در نتیجه کسی نمیتوانست داخل برود. اما شب، میتوانستم آن خبرنگار را به صورت مخفیانه به داخل دانشگاه ببرم. بعضی دانشجوها را راضی کردم با او مصاحبه کنند. کل شب را هم همراهش بودم و مصاحبهها را برایش ترجمه میکردم.
اما بعضی چیزها خیلی خطرناک بود،حتی برای کسی مثل من. مثلا یک روز دو نفر آلمانی که به آنها حشیش میفروختم با یک پیشنهاد تازه سراغم آمدند. میخواستند حشیش بخرند و در مقابل سلاح بدهند. یک فهرست کامل از همۀ سلاحهایی که میتوانستند بفروشند همراه داشتند. فهرستشان باورکردنی نبود. از مسلسل کلاشینکوف داشتند تا تانک و موشکانداز و موشک و هواپیمای جنگی!
........................................
«روایتی از درون شبکههای تروریستی-تکفیری و شبکه نفوذ اروپایی»👇👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/2469003274Cd50c7fd530