جانِ امیدواری که در گرو زمان بود بدایت غربتش را با شیرینی بیان و خنده‌هایی به تَرَک دیوار آغاز کرد، سپس کم کم چشم‌هایش را به دنیایی عجیب و عجین شده با رخداد‌های ریز و درشت گشود