سرانجام وجودت را در مُردابی تنها نهادی تا به قدرت کیمیایی‌ات شعف بازگردی بی‌خبر از آنکه در مسیر بن‌بست پا نهادی و دریغ‌وار به جاده‌ی پیش رویت می‌نگری. و چه دریغی افسوس هست اشک همیشه همراه است؛اما چه بسا دیر اما کافیست در فهم آیی که خود مهمی و خود میمانی و خود ارجحی بر تمام ارجحیت ها و گاهی دور بمان و گاهی دور ایست از مرداب غم و عشقی که در آن غوطه وری و بنگر که حال که دستو پا میزنی و همزمان پاروی او شده ای او چندی نیز برایت دستی هم میزند؟