🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت27 چند روزی از شب خواستگاری گذشته بود. ولی هنوز ملوک سر سنگین رفتار می کرد. من زیاد اهمیت نمی دادم خودم را به بی خیالی زده بودم. هر روز به بهانه ای بیرون می رفتم و برای ماهان بستنی می خریدم دیگر بد قولی ام را فراموش کرده بود. چند باری هم سوگل و مینو پیام و زنگ زدن که من جواب ندادم. احساس می کنم بهتره کمی این رابطه سرد شود. بیشتر خودم را با نقاشی سرگرم می کردم، کاری که از بچگی عاشقش بودم. امروز عصر تو اتاقم مشغول نقاشی بودم که صدای زنگ تلفن آمد بعد از چند دقیقه ملوک صدایم کرد که تلفن با من کار دارد. با تعجب به طرف تلفن رفتم رو کردم به ملوک و گفتم: - با من کاردارند!؟.. - آره، گفت رهاخانم را صدا می کنید؟ گوشی را که گرفتم وگفتم: - الو بفرمایید... صدای گرم و دلنشین بی بی آمد که من را چه زیبا صدا میزد - رها دخترم خوبی؟ دیگر یادی از ما نکردی؟ -بی بی جان شما هستید؟ دلم برایتان تنگ شده بود. -اگر دلتنگ ما بودی یک شب به مسجد محله ی قدیمیت می آمدی. هرشب انتظارت را میکشیدم ولی نیامدی؟ - روم نشد بیام آخه... -آخه نداره! امشب دعای توسل مسجد ما باش نرگس نوه ام هم می آید. - چشم حتما می آیم. بعد از خداحافظی سرخوش برای خودم  به طرف اتاق می رفتم که ملوک گفت: چی شده اینقدر خوشحالی؟ لبخندی شیطونی زدم و گفتم: - دوستم بود. برای امشب دعوت شدم. 🍁نویسنده طـــﻟاﺑاﻧـــو🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸