┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوشصتویک📜
عید آن سال تماماً در خانه گذشت .
برخلاف سال های قبل حتی خانه ی خانم جان وآقاجان هم نرفتیم .
تنها حادثه ی مهم عید آنسال ، ازدواج بهنام و سیما بود.
که آنهم فقط مادر رفت و هومن نه خودش رفت و نه گذاشت من بروم.
چرایش را نه من متوجه شدم نه هومن نه حتی مادر ...
بعد از تعطیلات عید و باز شدن دانشگاه ، باز بحث سر کلاس و درس شروع شد.
هومن نمیگفت ولی می دانستم که بعد از اتمام ترم ، طبق قراردادش به سوئد می رود و من خوشحال بودم که لااقل در دانشگاه هم با او بودم تا بتوانم به او خیره شوم و چشمانم را یک دل سیر از دیدنش ، پر کنم .
گاهی از این نگاه خیره ام ، وسط درس دادنش ، بی اراده لبخند می زد و در حالیکه کف دستم را زیر چانه ام می زدم تا جلوی دیگران مشهود نباشد ، وقتی نگاهش به من می رسید ، بوسه ای برایش می فرستادم که یکدفعه موجب لبخندش می شد و آنرا با سرفه ای بی دلیل می پوشاند.
بارها به من هشدار داد که سرکلاس ، به قول خودش عشقولانه در نکنم ولی نمی شد .
دیدنش وسوسه ام می کرد تا از همان ثانیه های تدریس هم نهایت استفاده را ببرم .
آنقدر که تا کلاس تمام می شد اولین نفر سراغش می رفتم و کنار میزش میایستادم و به بهانه ی کتابی که در دستم بود و سئوالی که داشتم ، آهسته زیر گوشش می گفتم :
_ استاد یه بوسه به من میدید ؟
خنده اش را به سختی مهار می کرد و درحالیکه با انگشت اشاره اش ، بی جهت خطوط کتاب را نشانم می داد، می گفت :
- برو بشین بچه پرو ... شب بوسه بارونت میکنم .
✍🏻
بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣
https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕