⏳》
#درڪَُذرزمـان
📜》
#ورق_479
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
حامد نگاهی به من انداخت و جواب داد:
_تو خودتم رنگت پریده عزیزم...
نگران گلناری اونوقت!...
برو لقمه ات رو بخور حالت بد میشه...
بخیر گذشت.
دوباره وارد خانه شدیم که با نگرانی به در و دیوار نگاهی انداختم و گفتم:
_میگم... اینجا محکم ساخته شده... نه؟
لبخندی زد و گفت:
_خیالت راحت عزیزم...
_بقیه ی خونه های روستا چی؟
_چند سال پیش یه سیل میاد...
کل خونه ها رو بازسازی میکنن...
نگران نباش...
فکر کنم 5 ریشتری بیشتر نبود...
آسیب جدی نزده.
لقمه ای بدستم داد.
نگاهم روی لقمه اش بود و دلم بدجوری مضطرب.
_پس واسه چی زلزله اومد، خیمه زدی روی سر من؟!
لبخندش به یک دنیا می ارزید.
نگاهش بی تابم کرد و پاسخش، قند خونم را بالا برد.
_خواستم اگه دور از جون بلایی سرمون اومد... من فدای تو بشم.
با حرص جیغ زدم:
_حامددددد!
خندید و انگشت اشاره اش را محکم به بینی اش فشرد.
_یواشتر... چه خبره!
_ببین چی میگی آخه!
لبخندش هنوز پا برجا بود که ادامه داد:
_لقمه ات رو بخور عزیزم... ضعف میکنی....
ببین احتمالا با پیمان و اهالی روستا سری به سایر روستاهای اطراف بزنیم...
فکر کنم شب دیر بیام...
میری پیش بی بی و خانم جان یا بی بی و خانم جان رو بیارم اینجا؟
✍️》
بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
چون بہ بهار سر ڪند، لاله ز خاڪ من برون
اے ڪَل تازه یاد ڪن از دل داغ دیــدهام ...!!