⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ حامد نگاهی به من انداخت و جواب داد: _تو خودتم رنگت پریده عزیزم... نگران گلناری اونوقت!... برو لقمه ات رو بخور حالت بد میشه... بخیر گذشت. دوباره وارد خانه شدیم که با نگرانی به در و دیوار نگاهی انداختم و گفتم: _میگم... اینجا محکم ساخته شده... نه؟ لبخندی زد و گفت: _خیالت راحت عزیزم... _بقیه ی خونه های روستا چی؟ _چند سال پیش یه سیل میاد... کل خونه ها رو بازسازی میکنن... نگران نباش... فکر کنم 5 ریشتری بیشتر نبود... آسیب جدی نزده. لقمه ای بدستم داد. نگاهم روی لقمه اش بود و دلم بدجوری مضطرب. _پس واسه چی زلزله اومد، خیمه زدی روی سر من؟! لبخندش به یک دنیا می ارزید. نگاهش بی تابم کرد و پاسخش، قند خونم را بالا برد. _خواستم اگه دور از جون بلایی سرمون اومد... من فدای تو بشم. با حرص جیغ زدم: _حامددددد! خندید و انگشت اشاره اش را محکم به بینی اش فشرد. _یواشتر... چه خبره! _ببین چی میگی آخه! لبخندش هنوز پا برجا بود که ادامه داد: _لقمه ات رو بخور عزیزم... ضعف میکنی.... ببین احتمالا با پیمان و اهالی روستا سری به سایر روستاهای اطراف بزنیم... فکر کنم شب دیر بیام... میری پیش بی بی و خانم جان یا بی بی و خانم جان رو بیارم اینجا؟ ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ چون بہ بهار سر ڪند، لاله ز خاڪ من برون اے ڪَل تازه یاد ڪن از دل داغ دیــده‌ام ...!!