#UnityCampaign #خاطرات_عمود۱۴۶ 🌸روز دوم در عمود۱۴۶ نزدیکای ظهر بود و گرم؛ سخت مشغول کار بودیم که یه وقت فرمانده هممون رو به خط کرد آمدیم تو موکب، از شدت گرما و خستگی روی صندلی روبروی پنکه نشستم صدای مداحی رو شنیدم که داشت می گفت : مارو اینجا #امام_عسکری صدا زده مگه می شه پدر صدا کنه پسر نیاد.. یهو قلبم ریخت اشک چشمم جاری شد با خودم گفتم یعنی کدوم این کوله ها که براش پشت کوله ای زدیم کوله آقام بوده و افسوس خوردم که منه روسیاه آقامو دیدم و نشناختم ... که مداح خواند: می دونم که دلت ازم یکم مکدره ولی آقا همیشه بخششت بزرگتره.. @unity_story