⊰🌹⊱ سه خاطره از سه سردار شهید به نقل از همسران گرامیشان ─════════════════─ 🔸سردارشهیدسیدمجتبی‌هاشمی 🔹اوایل ازدواجمون بود. برای خرید با سیدمجتبی رفتیم بازارچه. در بین راه با پدرومادر آقاسید برخورد کردیم، سیدمجتبی به محض اینکه پدرومادرش رو دید، در نهایت تواضع و فروتنی خم شد، روی زمین زانو زد و پاهای والدینش رو بوسید. این صحنه برای من بسیار دیدنی بود. آقاسید با اون هیکل تنومند و قامت رشید در مقابل پدرومادرش اینطور فروتن بود و احترام آنها را تا حد بالایی نگه می‌داشت.... 📚سالنامه‌یاران‌نـاب۱۳۹۳ به نقل‌ازهمسـرشهید ─════════════════─ 🔸سرلشڪرشهیدیوسف‌‌کلاهدوز 🔹هیچ وقت ندیدم توی خونه از کارش صحبت کنه. باورش سخته، اما وقتی شهید شد تازه فهمیدم که یوسـف قائم‌مقام‌فرماندهی‌کل‌سپاه‌بوده... وقتی هم برای ثبت‌نام بچه‌ها به مدرسه رفته بود، از شغلش پرسیده بودند. آقا یوسـف هم گفته بود: پاسدار هستم... 📚سالنامه‌یاران‌نـاب۱۳۹۳به نقل‌ازهمسرشهید ─════════════════─ 🔸سردارهنرمندشهیدسیدمرتضی‌آوینی 🔹جعبه‌ی شیرینی رو گرفتم جلوش ، یکی برداشت و گفت: میتونم یکی دیگه هم بردارم؟ گفتم: البته سیدجون! این چه حرفیه؟ برداشـت، ولی هیچ کدوم رو نخورد. کار همیشگی‌اش بود. هرجا که غذای خوشمزه، شیرینی یا شکلات تعارفش می‌کردند، بر می‌داشت اما نمی‌خورد. می‌گفت: میبرم با خانوم بچه‌هام می‌خورم؛ شما هم این کارو انجام بدین، اینکه آدم شیرینی‌های زندگی‌اش رو با زن بچه‌اش تقسیم کنه، خیلی تو زندگی‌اش تأثیر میزاره... 📚کتاب‌دانشجویی«شهیدآوینی»، صفحه۲۱ ─════════════════─ 『 』 ╔━━━━━━━━━━╗ ↂ↳@ghoran_va_etrat◄▣ ╚━━━━━━━━━━╝