#آی_پارا
#پارت_پنجاه_سه
وقتی دیدم اصلا به روش نمی یاره که چند دقیقه پیش چی دیدیم ، با هیجان گفتم : دیدی؟ اونو دیدی؟ په درشکه بدون اسب بود . اول گنگ نگام کرد. بعد یه دفعه زد زیر خنده . اخمو گفتم: واسه چی می خندی؟ گفت: دختر خوب، اون درشکه نیست . اسمش اتومبيله . اون یه ماشینه. تازه بزرگتر از اون هم هست که بهش می گن اتوبوس. از این ماشینها تو تهران ده بیست تا بیشتر نیست و مال اعیان و اشراف و درباری هاست . ولی اتوبوس به پنجاه تایی هست که مسافر جابه جا می کنه. وای جل الخالق . چی می دیدم . تهران چقدر فرق داشت. هنوز تو فکر اون ماشین بودم که درشکه چی اسبها رو نگه داشت . جلوی به در چوبی کنده کاری شده ، از درشکه پیاده شدیم . گفتم : خونه ی شما اینجاست ؟ گفت : بله و در زد. مرد میانسالی در رو باز کرد و با دیدن تایماز تعظیمی کرد و گفت : سلام آقا خوش اومدین . بعد نگاهی به من کرد و گفت : سلام خانوم. تایماز و من همزمان سلام کردیم و وارد شدیم . حیاط مصفایی داشت و به خونه ی نسبتا بزرگ و دوطبقه . از سنگ فرش وسط حیاط گذشتیم و وارد خونه شدیم. زنی میانسال ، قد بلند و سبزه به پیشوازمون اومد . جلوی تایماز تعظیم کرد و احولش رو پرسید. بعد با تعجب نگاهی به سرتا پای من کرد و رو به تایماز گفت : مهمان زیباتون رو معرفی نمی کنید آقا ؟ تایماز با یه لبخند کمرنگ گفت : ایشون آی پارا هستن . دختر یکی از بهترین دوستام . برای تحصیل اومده و تا اتمام درسش اینجا مهمان خواهد بود . بعد رو من گفت : ایشون هم صفورا خانوم هستن . و آقایی که در رو باز کردن ، سید علی همسرشون هستن. از صفورا خانوم سراغ اکرم دخترش رو گرفت که جواب داد رفته خرید. صفورا خانوم من رو به آغوش کشید و گفت : خوش آمدی دخترم . چقدر این جور حرف زدن ها رو دوست داشتم . مودبانه و همراه با احترام . تایماز خیلی بااحترام من رو به اهل خونه معرفی کرد و این یعنی به شروع خوب. خوشحال بودم که از کبودی زیر چشمم سوالی نکرد. چون نمی دونستم چطور توجیهش کنم. صفورا خانوم گفت : الان به سید علی می گم حمام رو روشن کنه . حتما خیلی خسته و گرسنه هستید . تا شما حمام کنید ، من هم غذا رو حاضر می کنم. تایماز من رو همراه خودش به یه اتاق تو طبقه ی دوم برد و گفت : اینجا از این به بعد مال توه. اتاق بغلیش هم اتاق منه . یه کم استراحت کن تا حمام داغ بشه . جلوی در ایستادم و گفتم : ممنون خان زاده . لطف شما قابل جبران نیست . بی نهایت ممنونم. تایماز با قیافه جدی گفت : دیگه من رو خان زاده خطاب نکن . گفتم : چی بگم ؟ گفت : مثل آیناز ، تایماز صدام کن. با وجودی که خجالت می کشیدم اما برای رضایت خاطرش گفتم : چشم . گفت : حالا برو تو . حمام که آماده شد خبرت می کنم. وارد اتاق شدم. یه اتاق سه در چهار بود با به پنجره ی چوبی بزرگ به شیشه های رنگی رو به حیاط. یه کمد چوبی کوچک و به تحت چوبی به نفره گوشه اتاق بود که به لحاف صورتی که گل های ریز قشنگی داشت روش انداخته بودن . به قالی کوچیک ولی زیبا هم کف اتاق پهن بود . داشتم اتاق رو برانداز می کردم که تقه ای به در خورد . گفتم : بله ؟ تایماز بود که گفت : می شه بیام تو ؟ گفتم : بفرمایید. وارد اتاق شد و گفت : خوب بود ؟ گفتم : می خوایین من رو شرمنده کنین؟ این از عالی هم یه چیزی اونور تره . بقچه ام رو گرفت طرفم و گفت : وسایلت رو جا گذاشته بودی. بقچه رو گرفتم و گفتم : باورم نمی شه از اون زندگی نجات پیدا کردم و قراره درس بخونم . گفت : باور کن . داری به چشم خودت می بینی که . بعد بی حرف از اتاق رفت بیرون. یه ساعتی دراز کشیدم که اکرم اومد دنبالم که برم حموم . دختر بانمکی بود .
-------------------
••••●❥JOiN👇🏾
@tafakornab
@zendegiasheghaneh