‌زندگی من
آنگاه آخوند شدم .... #تیکه_پنجاهُ‌یکم مامانی مان درب خانه را باز کرد و بلافاصله گفتم ، سلام علیکم
آنگاه آخوند شدم .... + انگار یه بسته میخوان جا به جا کنن ، حسین آقا میای کمک ؟ - کدوم بخش ؟ + بخش اصلی ، نافِش . - ای جان .. بسم الله گانِ پزشکی رو پوشیدیم و آماده ی رفتن شدیم. اولین بار بود که توفیقم شده بود به بخش اصلی کرونا برم. اونجایی که ، محل عروج خیلی ها به سمت خدا بود .. _ آقای فلانی! بسته ها کجاست ؟ + صب کن . + خانم دکتر میگه انگاری زنده شده ، به جاش ببین اینجا کاری ندارن ؟ _ بستههه ؟ زنده ؟!! 😳 + آره دیگه ، وقتی کسی از دنیا می‌ره ، نمیگن فلانی مُرده ، میگن بسته داریم ، بیاید جا به جاش کنید ، که آمار دروغی ، بیرون بیمارستان نره . _ پ حیف شد .. دلم میخواست سردخونه رو ببینم . یه خانم پرستار با حالت ژولیده از یه اتاق اومد بیرون و به رفیقش می‌گفت : بابا این پیرِ مرده دستامو چنگ زده ! هر چی میگم نمیشه مرخص بشی نمی‌فهمه ! سطح هوشیاری اونایی که تو بخشِ آخر کرونا بودن خیلی پایین بود ، هیچی رو متوجه نمیشدن. نزدیک یکیشون شدم ، که قشنگ معلوم بود امروز یا فردا رفتنیه .. تو دهنش شیلنگِ Intubation گذاشته بودن خدا رحمت کنه بابا بزرگمو .. اون هم بهش گفته بودن کرونا داره ، اگرچه میدونستیم که دروغه .. ولی یهو بردنش تو بخش کرونایی ها و بعد یه هفته جنازشو بهمون دادن. بابا بزرگم یه ماه ، فقط سرما خوردگی داشت ، مریض بود ، ولی زنده بود ! بگذریم .. نقل حکایت فقط موجب درد است .. صندلی اون بیچاره رو گذاشتم زیر تخت و دعا کردم حالش خوب بشه . کاری دیگه نبود و باید از بخش خارج میشدیم فقط میتونم بگم ، فضای اونجا ، پر از درد و افسردگی و مرگ بود‌ ... این داستان ان شاء الله ادامه دارد .... ✍