آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_سیُهشتم
ساعت حوالی دوازده و نیم _ یک بود که رسیدیم دو کیلومتری حرم علوی علیه السلام.
یه کوچه ی باریک بود که همه برای اینکه بخوان برن سمت حرم ، از اونجا میگذشتن.
نجفی ها میومدن دم در خونه هاشون و آب و کیک و اینجور چیزا میدادن. چ مایِ باردی( آب خنک) بود ... .
همینطور که یک طرف ذهنم این بود که عههه! نگا اینجا نجفه! ینی میشه منم برم حرم خاتم الاوصیاء؟ میشه برم حرم امیرالمومنین علیه السلام؟ میشه برم حرم صالح و هود علیهما السلام؟ و ... .
همینطور که فک میکردم چشمانم سمت گنبدی بزرگ و عظیم و طلایی چرخید. حج غلامحسین داشت گریه میکرد. معلوم نبود. از ذوق رسیدن دوباره به یار است یا از درد هایی که درون سینه داشت و آماده ی خالی کردنشان بود. حج ابوالقاسم و دامادش هم با ما آمده بودند و از کاروان جدا شده بودند. حالا چهار نفر بودیم. من هنگام دیدن گنبد دل انگیز امیر المومنین علیه السلام فقط نگاه کردم ... فقط نگاه ... ن اشکی ن آهی... نمیخواستم این لحظات را از دست بدهم ... عمری منتظر همچین لحظاتی بودم.
حج غلامحسین میگفت سیر نگاه کن! این حرم امیرالمومنین است!.
از همان ابتدای سفر شوق کربلایی شدن و اینکه به من بگویند کربلایی فلانی را داشتم. حج غلامحسین گفت دیگه کربلایی شدی؟! گفتم ن حجی! من تا پامو تو کربلا نذارم آروم نمیشم.
آرام آرام وارد حرم امیرالمومنین علی علیه السلام شدیم ... . جذبه ی علوی،روح انسان را در دست میگیرد و به سمت خودش میکشد. با اینکه آنچنان وسیع نبود ، اما عظمت و هیبت داشت ! عظمت و هیبتی از نوع علی!
قرار شد اول حج ابوالقاسم و دامادش زیارت کنند و ما وسایل آنان را نگهداریم. بعد از آنان هم ما برویم و آنان وسایل ما را نگهدارند.
آنان رفتند و من غرق در عظمت حرم شدم ... .
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍
#حبیب