آنگاه آخوند شدم ....
#تیکه_سیُهشتم
بعد از آنکه حج ابوالقاسم و دامادش زیارت کردند ، وقت آن بود که من غرق در دریایی بشوم که حولِ کِشتیِ علی علیه السلام میگشتند.
آرام و با تپش قلب زیاد از باب القبله ی حرم واردِ صحن اصلی حرم علوی شدم.
شکوه صحن اعظم حیدری ، مرا در خودش بلعید و وارد فضای داخلی حرم شدم.
در دریایی که دور کشتیِ علی علیه السلام جمع شده بودند ، من هم قطره ای شدم و با امواج جمعیت جا به جا میشدم.
خودم را در محضر هود و نوح و صالح و خاتم الانبیا علی نبینا و علی آله و علیهم السلام میدیدم.
مگر این نیست که امیر المومنین علیه السلام به مصداق آیه ی شریف مباهله ، نفْس خود پیغمبر است ؟ بنا به همین اعتقاد مردم عراق ۲۸ صفر برای زیارت رسول خدا صلوات الله علیه و آله و سلم به زیارت امیر المومنین علیه السلام میروند .
من هم نگاهم را به ضریح گره زدم و عرض کردم : السلام علیک یا رسول الله!
دستان حج غلامحسین در دستم بود.
هر چ گفتم حجی وجدانا بزار یه جا قرار میذاریم همو بعد از زیارت میبینیم. هی میگفت ن 😑 گفتم اگه گم شدم کجا ببینمت ؟ گفت نباید گم بشی ( خیلی بد بود که به منی که ادعای بزرگ بودنم میشد مثل بچه رفتار میکردند.) خلاصه که هر جور بود دور ضریح را طواف کردیم و از رواق مقدس اردبیلی خارج شدیم و به حج ابوالقاسم پیوستیم.
فک کنم حوالی ساعت ۴ عصر بود. راه افتادیم تا به عمود اول برسیم و حرکتمان را به سمت کربلا آغاز کنیم. اما خب وژدانن هم گشنه بودیم و هم تشنه. در موکبی توقف کردیم و اندکی آب و فک کنم کمی قرمه سبزی خوردیم. پس از آن راهی عمود ها شدیم. از کنار وادی السلام که گذشتیم ، بشدت حال و هوای دلم تکان میخورد ، علمای یک دین اینجا بودند ! اصلا تمام صالحان جهان اینجا بودند ... قلب و نفسم مرتب نمیزد اما شیرین میزد و شیرینی اش را با جانم حس میکردم.
نزدیک اذان بود. شاید نیم ساعت مانده به اذان. من کمی جلوتر میرفتم و در حال و هوای خودم بودم که جوانی عرب خطاب به من گفت : مبیت؟ من هم که کلا از وادی بدور بودم به لحجه ی عراقی پرسیدم پولی یا صلواتی ؟ اون بنده خدا هم گفت که مفتیِ اخوی ( ترجمه ی مکالمه).
تا حج ابوالقاسم و حج غلامحسین شنیدند گفتن جا پیدا کردی ؟ گفتم اگه خدا توفیق بده 🙄. آن جوان ، رفیق کوچولو اش را که حیدر نام داشت را صدا زد و گفت که ما را به خانه شان ببرد. حیدر ۱۰ ساله بود تقریبا. تا خانه شان راهنمایی ام کرد و بقیه راه را به صاحب خانه سپرد. از حیدر خداحافظی کردم و با حاجی سلام کردم. آنجا درست است کمتر کسی حرف هم را میفهمد ، ولی خوبی آنجا این است که یک هدف مشترک وجود دارد ،
رسیدن به حسین علیه السلام!.
این داستان ان شاء الله ادامه دارد ....
✍
#حبیب