سال هفتم یه دفتر شعر داشتم که در واقع دفتر نقاشی بود و نصف بیشترشو تو ردیف آخر زنگ ادبیات شعر می نوشتم ؛
دوباره چشمم خورد بهش و دیدم از اون همه شعری که نوشتم همه شو دور انداختم به غیر یکی؛
در هیچ پیدا نمی شوم
در بی نهایتی آشکار هم نیستم
در جایی که هیچ کس نخواهد ماند
هیچکس نخواهد رفت
و هیچ نشانی مرا نشان نمی دهد .
طوری است که من هرگز وجود نداشته ام
من در نبودن زندگی می کنم ؟
و در این نبودن
حجمی از خاموشی
درحال پیچش
در اشتیاقی بی پایان
در من ، درحال گردش است .
.Fari