eitaa logo
- سِدنا
280 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
221 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0h3tbd&btn=آلاء
مشاهده در ایتا
دانلود
- قسمت سوم/ آنچه که میخواستم معمولاً ساعت شش از سرکار برمی‌گشت ولی الان ساعت هفت است! تماسی را با او برقرار میکنم تا بدانم کی به خانه بازمیگردد اما با رد تماس مواجه می‌شوم. گفتم حتما درگیرس و نمی‌تواند پاسخ دهد. نیم ساعت بعد باز زنگ زدم، بازهم رد تماس، دوباره تماس گرفتم این بار خاموش بود! سابقه نداشت تماس را قطع کن و بعد خاموش کند تلفن را... سعی کردم آرام باشم. به خودم تشر زدم و گفتم «آخه زن، تو چرا صبر بلد نیستی. حتما درگیرس چرا دوبار زنگ زدی، مزاحم کارش میشوی». با وجود ظاهر آرومی که سعی داشتم حفظ کنم، کودکم امّا متوجه ناآرامی هایم شده بود و لگ‌هایی کم‌جونی به پهلویم راستم می‌زد.. با گذشتن از ساعت ده و رسیدن به حوالی ساعت یک، لرزش پاهایم از استرس هم بیشتر شدن. در این شهر من آشنایی نداشتم و نمی‌دانستم اصلا به چه کسی زنگ بزنم و خبر او را ازش بگیرم. دلشوره‌هایم بیشتر میشدن، لگ‌های بر روی پهلویم محکم‌تر. نخوردن شام هم باعث می‌شد نتوان به چیزی فکر کنم. با هر تماسی که قطع میشد لرزش دستانی که گوشی را گرفته بودند هم بیشتر میشد‌. کار از حفظ آرامش گذاشته بود. اصلا نمی‌ دانستم دیگر چجوری خودم را احمق بدانم و بگویم حتما کار دارد. کار؟ تا ساعت چهار صبح؟ حدس‌های خوبی به ذهنم میومدن. تمام احتمالاتی که سرد شدنش در این مدت وجود داشتن، یکی یکی کنار میرفتن و فقط «زن» مانده بود. چیزی که همیشه ازش می‌ترسیدم. اما، چرا؟ پاهایم هر لحظه درحال سست شدن بودند. پاهایم برای نگه داشتم کافی نبودن و بر دیوار سُر میخورم. لرزش دست و پایم قطع میشود‌. نفس‌هایم شمرده‌تر می‌شدند. «چرا؟». بلند می‌شوم و مقداری غذا گرم میکنم. «چرا؟». برای خودم مقداری زیاد غذا می‌گذارم و به آرامی شروع میکنم به خوردن‌. «چرا؟». غذایم تمام میشود. ظرف‌ها را در سینک می‌گذارم و به اتاقم میرم. «چرا؟». سرم را بر بالشت می‌گذارم و به راستی چرا؟
- قسمت چهارم/ آنچه که میخواستم با حس گذاشته شدن پتو بر روی تنم، چشمانم را باز میکنم و بر تخت می‌نشینم. به او نگاه میکنم «چرا بدون پتو خوابیدی؟». یعنی من الان با یک زن دیگری او را. شریک شده ام؟ یا بهتره‌س بگویم زن دیگری او را از من گرفته است؟ «میشنوی صدامو محیا؟» دستم را به گونه‌ش می‌گذارم و با کج کردن سرم سعی در تنظیم زاویه دیدم میکنم. با انگشت سر گونه‌ش را نوازش میکنم، یعنی اون زن هم او را اینگونه نوازش کرده است؟ نمی‌خواهم به زنی فکر کنم اما عطر زنانه روی تیشرتش اجازه نمیدهد‌. میخوام به زنی فکر نکنم اما جای گاز کوچیک روی بازویش اجازه نمیاد‌.. مانند دیوانه‌ها به چشمانش زل زده بودم و با انگشت شصتم همواره فقط ریشش را نوازش میکردم و برگونه‌هایم اشک‌ها به موازات هم حرکت میکردن. تعجب و شوک در چشمانش مشخص بود. معلوم بود نمی‌داند چه واکنشی نشان دهد... " * اکنون جمع شدن اشک‌هایم، دیدم را تار می‌کند. عینکم را برمیدارم و دفترم را میبندم. از تمام زندگی خسته شده بودم. زندگی که داشتم، دارم و خواهم داشت.. میشنوم که در باز می‌شود میگوید «شام گرفتم بیا بخور» و میرود. چشمانم را میمالم تا از ریختن اشک جلوگیری کنم. از اتاق خارج می‌شوم و به هال میرم. سفره را انداخته و غذا کشیده، منتظر است تا من برسم و باهم شروع کنیم. سر سفره، روبه رویش می‌نشینم «بابت غذا ممنونم.. »، درحالی که قاشق اول را در دهان می‌گذارد سرش را به معنای «خواهش میکنم» تکان میدهد. بعداز تمام شدن غذا سفره را جمع میکنم و تا بخواهد ظرف و سفره را بگید، گوشی‌اش زنگ می‌خورد. درحالی که به سمت گوشی می‌رود می‌گوید «تو برو استراحت کن خودم جمع میکنم و میشورم». اهمیت نمیدهم و بلند میکنم و به سمت سینک در آشپزخانه میرم. به قدری این مدت فقط استراحت کرده بود که خسته شده بودم، عادت به این همه منفعل بودن نبودم.
252.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو خواهرم درحالی که مامانم داره جدامون میکنه:
آنلاین شدن و جواب ندادن رو چجوری میخوای توجیه کنی روشنفکر؟
- قسمت پنجم/ آنچه که میخواستم ظرف‌ها را میشورم و بعد از خشک کردنشان میخواهم در کابینت بگذارم که صدایش را می‌شنوم «مگه نگفتم خودم جمع میکنم» ظرف‌ها را از من می‌گیرد و خودش مشغول چیدنشان می‌شود. به کابینت تکیه میدم و سرم را پایین می‌اندازم. «بهتری؟» با همان سر پایین، آرام می‌گویم «آره» دلم برای صداش تنگ شده بود. آنقدر کم صدایش را می‌شنوم که گاهی خیال میکنم فراموش کردم صدایش چگونه بود، چه نوتی داشت و امواجش ‌چگونه‌اند.. درحالی که سماور را پر میکند میگوید «صبح خانم زراعتی زنگ زد.. » از کنجکاوی سرم را بالا میگیرم تا ادامه صحبتش را بدانم‌، کنجکاوی را که می‌بیند پیشنهاد می‌دهد برای ادامه صحبت به هال برویم و بنشینیم. به هال میرویم و کنار یکدیگر به دیوار روبه روی تلوزیون تکیه می‌دهیم. تلوزيون برای خود حرف می‌زند و نه حواس من پیش اوست و نه حواسِ .. بی‌مهابا شروع می‌کنید «دکتر گفته روند درمانیت خیلی پیشرفت کرده، راستش خوشحالم کرد چون خودمم تغییر رو حس میکنم». یعنی منظورش این است که من قبلا خیلی افسرده بودم که الان با چند بار غذا خوردن باهم، میگوید تغییر کرده ام؟ یکمی بهم برمی‌خورد. ادامه میدهد «نظر خودت چیه؟ حس میکنی حالت بهتر شده؟ اگه این روش برات سخته، دوست داری بهش بگم یه روش درماتی دیگه‌ای را برات بسنجه؟»
- قسمت ششم/ آنچه که میخواستم پاسخ میدهم «نه. اتفاقاً نوشتن چیزی که توی ذهنمه رو دوست دارم» مردد برمی‌گردد سمتم و می‌گوید «از زمانی که نوشتن را شروع کرده‌ای شب‌ها سخت‌تر میخوابی، چرا؟» حقیقتاً فکر نمیکردم آن شب‌هایی که من بیدار می‌ماندم او متوجه میشد چون کلی روی خودم کار کردم که وقتی بیدارم زیاد تکان نخوردم و ریتم نفس‌هایم را یکسان حفظ کنم.. اَه اگه متوجه بیداریم شده باشد یعنی اینم را می‌داند که ... «نمیخوای چیزی بگی عزیزم؟» به چشمانش نگاه میکنم، راستش می‌خواهم تمام آنچه که ذهن من است را به تو بگویم، اصلا سرم را باز کنم و تورو در آن بگذارم که خودت تمام افکارم را بخوانی اما واقعا حوصله صحبت کردن نداشته‌ام.. سکوتم را که می‌بینید می‌خواهد بلند شد که می‌گویم «بد برداشت نکن، من میخوام باتو حرف بزنم.. هنوز هم مثل قبل صحبت کردن باتو آرومم میکنه، خب؟ اما حوصله صحبت ندارم واقعا. دوست دارم سکوت کنم و تو نگاه‌مو بخونی». حالت نشستنش را تغییر می‌دهد و روبه رویم می‌نشیند، دستم را می‌گیرد و با لبخند اطمینان‌آور صحبت میکند « ببین من نمیتونم حرفاتو بدون اینکه بهم بگی مثلا ببین الانو.. اگه نمیگفتی که سکوتم معنی‌ش چیه متوجه میشدم؟ [درحالی که موهایم را نوازش میکند] دورت بگردم، حرف بزن. باور کن اگه تو شروع کنی به گفتن اون چیزی که درونته، مشکلاتمون نصف میشن. حال خودتم خوب میشه» * عصر روز دیگر ده دقیقه‌ای میشد که وارد اتاق خانم زراعتی شده بودم. منتظر بودم خواندن نوشته‌هایم توسط او تمام شوند تا صحبت کن و نظرش را بدهد. روش درمانی این ماه‌م اینگونه بود؛ تمام چیزی‌هایی که در ذهنم هستن را می‌نویسم و در هرجلسه‌ای که پیش مشاور می‌آیم، میارم و او با خواندن نوشته‌ها و صحبت‌هایم با خودم، وضعیتم من را بررسی میکنید.