صبح حدود هشت بیدار شدم. دوش کوتاه گرفتم، بدنمون از حالت خواب درآوردم. صبحونهمو خوردم و نشستم درس خوندم(مثلا رخصت گرفته بودم که نرم مدرسه، استراحت کنم). بعد هم ناهار درست کردم برای خودم و همبرگر خوردم(برای اولین بار پنیر چدار گذاشتم روش و خوشمزههههههه شده بود بچهها). حدود ساعت سه و نیم شروع کردم به آماده شدن تا چهار کاملا حاضر بودم. چهار و نیم با ضغیب، کوتی و عسل رفتیم جایی که مسابقه برگزار میشد. تا رسیدیم لباس عوض کردیم بعد عکس گرفتیم و رفتیم برای گرم کردن. وای بچهها😭🤣 توی رختکن منو ضغیب و عسل داشتیم لباس عوض میکردیم که یهو یه آقا پسری امد داخل و با صدای مردونه گفت ببخشید و سرشو انداخت پایین، چیزی که میخواست رو برداشت و رفت. ماهم. هیچ. نگاه.🤣🤣🤣🤣🤣 اینقدر زود اتفاق افتاد که سه تامون از تعجب وا رفته بودیم. بعد رفتیم بیرون از رختکن دیدیم این تامبوی =))))))))))))))))))))ولی از هر مردی مردتر بود بخدا. اصلا چه دنیای عجیبی شده، مرد و زن از هم تشخیص داده نمیشن....
خلاصه بعد مسابقه رفتیم به مناسبت قبولی دوستمون فاطیما، آبهویج بستنی خوردیم و بعد داداش دوستم امد دنبالمون و برگشتیم.
وقتی هم من رسیدم خونه، اصلا حوصله خونه رو نداشتم حقیقتش و خیلی دوست داشتم بمونم بیرون *اشک. کسی هم نبود که بهش بگم و قبول کنه، یعنی مطمئن بودم...
خلاصه با بابام چای خوردم، صحبت کردم بعد یهو وسط صحبت کردن هوس کردم برم تست عربی بزنم 🤣🤣🤣 و بله بلند شدم تست عربی زدم، تحلیل کردم. حدود ساعت نه اینا بابام گفت بریم بیرون شهر بشینیم. مامانمم وسایل رو جمع کرد و ما رفتیم بیرون شهر، صحرا. هوا سرررررررد بود. فکر کن من بافتنی پوشیده بعد پتو دورم بود =))))))))))))))) بعد ساعت دو برگشتم خونه و دوش گرفتم و الان میخوام برم لالا کنم 🎠
#امروز
#تاریخ