من عاشق اون لحظههایم که یه چیز قدیمی میخونم و دوباره اون لحظههایی که گذشتن و حسشون دوباره توی ذهنم ساخته میشن =)))))))))))
امروز بعداز ماها خالههای نازنینم امدن (یکیشون براش یه مشکلی پیش آمد نتونستم بیاد ناراحت شدم) و من دوباره امید و انگیزهم به زندگی برگشت. حقیقتش بچهها دیدن آدمهایی که خیلی وقته ندیدمشون، دیدنشون، باهاشون حرف زدن واقعا حالمو خوب میکنه. کلی باهم حرف زدیم، چایی خوردیم، چغندر و شلغم درست کردیم، تخمه خوردیم، چایی خوردیم و و و
میدونم این یک هفته بخاطر آنفولانزا شل کرده بودم، شل که نه کلا درس نمیخوندم و فقط سه شنبه که بهتر شدم نشستم خوندم (که تعطیل شدم)، خلاصه با این وجود امروز هم چیزی نخوندم چون به یک حال خوب نیاز داشتم؛
پس حموم کردم، آبرسان زدم، لباسای خوشگل و رنگی رنگی پوشیدم، لاک زدم، برای صورتم ماسک گذاشتم، بیرون رفتم و با آدمهای موردعلاقهم حرف زدم.
ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی! چگونه همیبینی این دیبای مُعلَم بر این حیوانِ لایَعْلَم؟
گفتم:
قَدْ شٰابَهَ بِالْوَرَیٰ حِمار
عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوار
یک خلقتِ زیبا به از هزار خلعتِ دیبا.
به آدمی نتوان گفت مانَد این حیوان
مگر دُراعه و دستار و نقشِ بیرونش
بگرد در همه اسبابِ مِلک و هستیِ او
که هیچ چیز نبینی حلال جز خونَش