دلم برات تنگ شده است.
مدتهاس که دیدگانم افتخار دیدن صورت ماه و قد چو سروت را نداشتند جانم. هر نفسی که در سینه جا میدهم، هر آب و غذایی که از گلو پایین میآورم و هر زندگیای که دارم میکنم همه و همه به امید دوباره دیدن تو هستند.. من مطمئنم که در این اوضاع شرایط دیدار فراهم نخواهد شد امّا کاش شود که برای یک لحظهای هم که شده، اشتباهی، جایی، بگذری و من تو را بینم.
مدتهای طولانیس که زندگیم را با خیال و تصور زندگی با تو میگذرانم؛ امّا انگار این مسکن با این دوز دیگر التیام بخش قلبم نیست. باید دوز بالاتر برایم تزریق کنی عزیزم، میدانی آن دوز بالاتر چیست؟ زندگی کردن با تو. تو هر بهونه و برهانی برایم بیاوری، من با همه اَدله پیشاز اینکه تو بگویی -در تصوراتم- مواجهه شدم؛ کوچولو من منتظرت میمونم.
#امضاء
- سِدنا
داداشم خیلی مؤدبانه خواست که تا خوابش ببره بمونه پیشم و بازی کنه. تا یکم پیش هم که رفت بخوابه حواسم نبود که با چی داشت بازی میکرد، الان که بلند شدم برم برای نماز دیدم. برادر کل کتابهام رو پخش کرده، دفتر خلاصه نویسیمو با خودکارهای رنگی، خوشگل کرده-💀- و برگهای که توش شعر ناتمومو نوشته بودم رو گم کرده. فقط میتونم خودمو اینطوری آروم کنم: خداروشکر که بدتر از این کاری نکرد -مثلا میخواستی دیگه چکار کنه عزیزم؟-