در حیاط نشستهم. درحالی که میگم «خوبم، تو خوبی؟» اشکامو پاک میکنم و صدا را قطع میکنم که نشنوی. میشنوم که میگویی «به خوبیت» و آرام میگویم «خدانکند». با دیدن اندوهم به سراغم میآید. آرام مرا در آغوش میکشد و موهایم را نوازش میکند؛ نسیم را میگویم. او مدتهاس که یار شبهایی بود که من در حیاط و بر پلهها مینشَستم و با صدای دلنشینش برایم آهنگ میخواند. وقتی میدید نمیرقصم، خود را میان موهایم قرار میداد و با آنها میرقصید. زیباترین رقصی بود که دیده بودیم. هم من هم ستارگان، آخر نمیدیدی چگونه دوربین باز میکردند و در شب از رقص شبانگاهیشان چلیکچلیک عکس میگرفتند.
هدایت شده از . خورشیدگردون .
من همزمان دلم میخواد برا آیندم تلاش کنم و بهترین زندگی رو بسازم و همزمان دلم میخواد همین الان بمیرم.