امیرالمومنین عليه السلام :
كُنْ فِي الدُّنيا بِبَدَنِكَ ، و فِي الآخِرةِ بِقَلبِكَ و عَمَلِكَ .
با پيكر خود در دنيا باش و با دل و عَمَلت در آخرت.
(غرر الحكم : ۷۱۶۴ )
دیشب مهمون بودیم
دیر شد تا وقت رسیدن به تجمع
گفتن نمیرسید!
( شیراز با ذائقه ما قم تجمع رفته ها نمیخونه ، قم هرساعتی از شب اراده کنی میتونی بپیوندی 😂)
گفتیم بالاخره باید بریم
گفتن خب میرسونیمتون!
چپیدیم تو ماشین
اولی تا پیاده شدیم دعا خوندن
دومی داشتن جمع میکردن
بابام میگفتن میخواید بریم کمک جمع کنیم بجای تجمع
گفتم نمیخواد یهو ملائکه الله تو پرونده اعمالمون مینویسن مشارکت در تخته شدن تجمعات😂
بالاخره جای سوم رسیدیم و الله اکبر!
@saabaab
یادش بخیر!
این یادش بخیر مثل احساس دورهم بودن سال های گذشته ست که دیگه تکرار نمیشه
مثل ذوق پنج سالگی آدم برای کادویی که خاله یا عمو بهت دادن
که حسش دیگه تکرار نمیشه
یادش بخیر من برای خاطره ایه که مربوطه به وقتی که کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم
وقتی تو مسابقه قرآن رتبه آوردم و جایزه مامان بزرگیم شد چهل هزار تومن پول برای خرید کتاب :)
دست منو گرفت و برد تا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شیراز
حرص اینکه صاحب کتاب بیشتری بشم باعث میشد دونه به دونه نسخه های هر کتابی رو بگردم و اونی که چاپ قدیمه و قیمتش کمتره رو انتخاب کنم
جالبه که الان دیگه کتاب فروشیا کاری ندارن به اینکه کتاب چاپ امروز صبحه تا پنج سال پیش
کاری ندارن به قیمت پشت جلد کتاب چاپ قدیم که گاهی نصفِ نصف چاپ جدیده
همرو با قیمت جدید حساب میکنن
و تمام تلاش های من برای زرنگی کردن بی ثمر و پوچ میمونه!
و بخش عظیمی از پولی که دارم میره و کاغذ میشه
داشتم میگفتم...اون روز من چیزی حدود سیزده یا چهارده رمان خریدم
و ثروتمندانه برگشتم خونه!
البته کمی دبه کردم و به جای چهل ، پنجاه و چند هزارتومان خرید کردم
احساس معامله کننده ای رو داشتم که بی برو برگرد سود کرده
و شاید ته دل فروشنده رو صاحب خسران عظیم میدیدم
تازه به حساب خودم سرشون رو کلاه هم گذاشته بودم و چاپ قدیم هارو از زیر کتابا پیدا کرده بودم
چند وقت بعد همه ی اون کتابارو خوندم بجز اونایی که مامانم گفت به دردت نمیخوره و موندن تا هرچند وقت یکبار اونقدری بزرگ شم که اجازه خوندن اون کتابو پیدا کنم
راستش رو بخواید هنوز اون احساس سود با من هست!
چون خواهرهام دونه به دونه کتاب هارو دست میگیرن و میخونن
و علاوه بر دوست صمیمی اون روزهام، دوست دوست صمیمی اون روزهامم گذارش به اون کتابا خورده
و حتی سبک قلم زدن نویسنده هاش رو هم بررسی کردیم
حالا مطمئنم اون پنجاه و چند هزارتومان هیچ جای جیب کانون رو نمیگیره
اما کتاب های من هنوز بخش زیادی از گذشته شیرین من موندن
و برنده معامله در بلند مدت هم منم!
من و مادربزرگی که سرمایه گذاری ش نقطه زن بود
و هنوز که هنوزه میگه برو از طرف من کتاب بخر برای خودت
و نمیدونه که دیگه با پنجاه و چند هزارتومان هیچ کتاب ورق پاره ای را کف دست آدم زاده نمیزارن
و نمیدونه فروشنده ها دیگه به قیمت قدیمی روی جلد نگاه نمیکنن
و نمیدونه که گرون شدن کاغذ نه میذاره من برنده معامله باشم نه فروشنده!
و اینجا بود که من فهمیدم کتابخونه هارو برای همین تاسیس کردن
برای پیروزی مطلق خواننده بر کتاب فروش
یادم باشه به مادربزرگم بگم شاید دیگه هیچ کتابی رو به اون زودی ها نخرم...
@saabaab
با خدا باش و پادشاهی کن!
حتما همه مان به اندازه ای این عبارت را شنیده ایم که دیگر به آن توجه نکنیم و هم شأن کلیشه ها از آن رد شویم
اما شنیدنش از زبان راننده سیه چرده شهرستانی ساده ای که تازه جوان تازه دامادش را از دست داده اصلا و ابدا به کلیشه نمی ماند!