همراه وصل کردن کلمه های غزلم به هم حال من متغیر بود
از بغض شروع شد و بغض تلخ ابرها شکست!
و آخر غزل به سلام آویشن رسیدم🌱
نگران حال بد نباشیم ، خدا محول الحول و الاحواله. . .
ــ یا مدبر الیل و النهار! حول حالنا الی احسن الحال:)
توروخدا دعا 🌱
یه شرایطی که خیلیم منتظرش بودم و بالاخره بدست اومد رو دارم از دست میدم!
دلم بلبشوست🙂
دعا کنید واقعا اگه خیرم درشه حفظ شه برام
دارم میزنم بیرون!
دقیقا تکه بی قراری را در خودم ادراک میکنم که هی میرود این ور و آن ور و من در یکی از یک وری ترین حالاتم هستم
سوراخش را پیدا نمیکند
این است که گاه به گاه گریه میشود و گوی سیاه چشم هایم را ریز ریز میکند و گاهی هم خون میشود و از بینی ام میزند بیرون و گاهی آه میشود و از دهانم در میآید
چه مرگت است چرا آرام نمیگیری یک گوشه؟
و باز وول میخورد جایی نزدیک قلبم
جایی نزدیک آن نقطه ای که وقتی اندوهگین میشوم درد میگیرد!
من هنوز راهی پیدا نکرده ام
من پریشانم و این از همه جایم پیداست
من سر سوزنی این تکه ی بیقرار خودم را نمیشناسم. . .
من هیچ گاه من عرف نفسه نبوده ام که حالا کسی بگوید چرا خدانشناس شده ای!
ناکس نشسته و متن درهم من را میخواند
وای! من واقعا دارم میزنم بیرون
تو از چه ای؟ تو از چه جنسی؟ مشت داری ؟ نداری؟ چرا حس میکنم مشت هایت دل و روده و معده و جانم را در خود میفشارند؟ حرف بزن ...!
دارم میزنم بیرون
نمیگذارم
نمیگذارم
اما نمیشود
تو قصد کرده ای! تو اهل در زندان ماندن نیستی
اگر راست میگویی خودت راهش را پیدا کن
نمیدانم چه مرگت شده اما گمانم مرگ بدی نیست!
تو باید راه تازه ای بیابی
راهی جز مجرای اشکی من
جز خون شدن
جز آهی که کشیده میشود تا به ابد
چه راهی؟ نمیدانم...
تو از کدام دیار وجود منی که چنین عزم سفر داری؟
من ، این من در مرداب مانده برای منِ تکه تکه ی بی قرار خود مژده ای دارم- مژده ای که از زبان مردی حکیم از اعصار تاریخ به اینجا رسیدهـ ـ : و ان الراحل الیک قریب المسافه
دارم میزنم بیرون. . .
راهی برای بیرون رفتن پیدا نمیکنم اما ذکر برداشته ام : یا من اذا تضایقت الامور فتح لنا باباً لم تذهب الیه الاوهام...
ای کسی که وقتی کارها تنگ میشود دری را برای ما باز میکنی که خیال ها به آن نمیرسد...
لطفاً آن در را باز کن
ما داریم میزنیم بیرون
به امید دیدار!